غزل شمارهٔ ۲۷۹۲
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به معشوقی مینگرد که تغییر کرده و دیگر آن حالت قبلی را ندارد. او از معشوق میپرسد که چرا اینگونه شده و به او میگوید که هرچقدر نیز زینتها و زیباییها داشته باشد، همچنان در عمق وجودش ناپاک و فاقد ارزشهای واقعی است. شاعر با اشاره به زیباییهای ظاهری، به باطن ناپاک اشاره میکند و نشان میدهد که صرف داشتن ظاهر زیبا کافی نیست.
سر نهاده بر قدمهای بت چین نیستیز آنک مسی در صفت خلخال زرین نیستی
هوش مصنوعی: اگر بر پای بت چین سر گذاشتهای، به خاطر این است که تو به اندازهٔ آن زرین نمیدرخشی و در واقع چیزی از آن مقام و زیبایی نداری.
راست گو جانا که امروز از چه پهلو خاستیچیز دیگر گشتهای تو رنگ پیشین نیستی
هوش مصنوعی: دوست عزیز، لطفاً راست بگو امروز چرا اینگونه تغییر کردهای؟ تو دیگر آن فرد قبلی نیستی و رنگ و رویت عوض شده است.
در رخ جان رنگ او دیدم بپرسیدم از اوسر چنین کرد او که یعنی محرم این نیستی
هوش مصنوعی: در چهره جان رنگ او را مشاهده کردم. از او سؤال کردم که چرا اینگونه است. او پاسخ داد که این مقام و راز برای تو قابل دسترسی نیست.
دوش آمد خواجهای بر در بگفتش عشق اوسیم و زر داری ولیکن مرد زرین نیستی
هوش مصنوعی: دیروز مردی ثروتمند به درب خانه آمد و به او گفتند که عشق او ارزشمند است چون مانند نقره و طلا میدرخشد، اما در عین حال او انسان باارزشی نیست.