غزل شمارهٔ ۲۸۰۷
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق عمیق و دیوانهوار به «شمس الدین» است. شاعر از حالاتی صحبت میکند که عشق او به شمس، عقل و دانش را تحتالشعاع قرار داده و او را به جنون دچار کرده است. او به زیبایی و لطافت عشق اشاره میکند و از تأثیر عمیق آن بر جان و دل خود میگوید. شاعر همچنین به حالتهای مختلف عاشقانه اشاره میکند و تأکید میکند که عشق شمس همه چیز را دگرگون کرده و او را در معرض دیوانگی قرار داده است. در این میان، تصاویری از درد و رنج عشق و رضایت از فراق و جدایی را ترسیم میکند و به زیبایی و جذبه شمس و تأثیرش بر زندگیاش میپردازد. در نهایت، این شعر نگاهی عمیق به احساسات و تجربیات شخصی شاعر در عشق و دلدادگی دارد.
گشت جان از صدر شمس الدین یکی سودایییدر درون ظلمت سودا ورا داناییی
هوش مصنوعی: روان جان شمس الدین به خاطر یک آرزوی عمیق و وسوسهانگیز به تیرهروزی و تاریکی کشیده شده است و او را به درون اندیشمندی و آگاهی رهنمون میکند.
یک بلندی یافت بختم در هوای شمس دینکز ورای آن نباشد وهم را گنجاییی
هوش مصنوعی: سرنوشت من در زیر نور شمس دین به مقام بلندی رسید که فراتر از آن، خیالی وجود ندارد و جایی برای آن نیست.
مایه سودا در این عشقم چنان بالا گرفتکز سر سودا نداند پستی از بالاییی
هوش مصنوعی: عشق من به قدری شدت گرفته که در این حال و هوا نمیتوانم تفاوت میان پستی و بلندی را تشخیص دهم.
موج سودا و جنونی کز هوای او بخاستبر سر آن موج چون خاشاک من هرجاییی
هوش مصنوعی: احساسات و دیوانگیای که از عشق او در دل من ایجاد شده، مانند خاشاکی است که در هر کجا بر روی موجها شناور است.
عقل پابرجای من چون دید شور بحر اوبا چنین شوری ندارد عقل کل تواناییی
هوش مصنوعی: عقل ثابت و استوار من وقتی که هیجان و شور دریا را دید، فهمید که با این شدت و هیجان، حتی عقل کامل هم نمیتواند کاری انجام دهد.
مصحف دیوانگی دیدم بخواندم آیتیگشت منسوخ از جنونم دانش و قراییی
هوش مصنوعی: کتاب دیوانگی را دیدم و خواندم؛ آیهای از آن نشان داد که جنون من به فراموشی سپرده شده است، در حالی که دانش و قرآنی دارم.
عشق یکتا دزد شب رو بود اندر سینههاعقل را خفته بگیرد دزددش یکتاییی
هوش مصنوعی: عشق همانند یک دزد در شب است که در دلها پنهان میشود و عقل را به خواب میبرد و آن را غافل میکند.
پیش از این سودا دل و جان عاقل رای خودندبعد از آن غرقاب کی باشد تو را خودراییی
هوش مصنوعی: قبل از این، فکر و احساسات عاقلانه بودند، اما بعد از آن، آیا تو میتوانی در چنان وضعیت سختی، خودرایی کنی؟
رو تو در بیمارخانه عاشقی تا بنگریهر طرف دیوانه جانی هر سوی شیداییی
هوش مصنوعی: در بیمارستان عشق، تو میتوانی ببینی که در هر طرف افرادی دیوانه و شیدا وجود دارند.
دوش دیدم عشق را میکرد از خون سرشکبر سر بام دلم از هجر خون انداییی
هوش مصنوعی: دیروز عشق را دیدم که از شدت درد و اندوه، اشکهایش را بر بام دل من میریخت و نشان از غم فراق داشت.
هست مر سودای عاشق را دلا این خاصیتگرچه او پستی رود باشد بر آن بالاییی
هوش مصنوعی: عاشق همیشه به جستجوی هدفی والاتر میباشد. حتی اگر در مسیر عشق با مشکلات و دشواریها مواجه شود، این چالشها او را از آرمانهایش دور نمیکنند.
گرد دارایی جان مظلم ناپایدارگشت جان پایداری از چنان داراییی
هوش مصنوعی: داشتن ثروت و داراییهایی که ناپایدار و ناپایدار هستند، جان آدمی را به خطر میاندازد. اما اگر جان انسان با اعتقادات و ارزشهای پایدار پر شود، او به امنیت و آرامش واقعی دست مییابد.
یک دمی مرده شو از جمله فضولیها ببینهر نفس جان بخشیی هر دم مسیح آساییی
هوش مصنوعی: لحظهای از خود خارج شو و به تماشا بنشین؛ هر نفس که میکشی، جان تازهای به تو میبخشد و در هر دم، احساسی از زندگی نو را تجربه میکنی.
یک نفس در پرده عشقش چو جانت غسل کردهمچو مریم از دمی بینی تو عیسی زاییی
هوش مصنوعی: با یک نفس در محبت او، جانت پاک و زنده میشود، مانند مریم که از یک نفس به عیسی حامله شد.
چون بزادی همچو مریم آن مسیح بیپدرگردد این رخسار سرخت زعفران سیماییی
هوش مصنوعی: زمانی که کسی مانند مریم، مسیحی بدون پدر به دنیا بیاید، این چهره زیبا و سرخ مانند زعفران خواهد شد.
نام مخدومی شمس الدین همیگو هر دمیتا بگیرد شعر و نظمت رونق و رعناییی
هوش مصنوعی: هر لحظه اسم مولا و آقایی به نام شمسالدین را به زبان میآورم تا شعر و نظم، زیبایی و رونق بیشتری بگیرد.
خون ببین در نظم شعرم شعر منگر بهر آنکدیده و دل را به عشقش هست خون پالاییی
هوش مصنوعی: در شعر من، خون و درد عشق را ببین و تنها به ظاهر و زیباییاش نگاه نکن. چون عشق، دل و چشمانم را پاک کرده است.
خون چو میجوشد منش از شعر رنگی میدهمتا نه خون آلود گردد جامه خون آلاییی
هوش مصنوعی: وقتی خونم به جوش میآید، از شعرهای زیبا استفاده میکنم تا لباسی که به خون آغشته میشود، تحت تأثیر قرار نگیرد و آلوده نشود.
من چو جانداری بدم در خدمت آن پادشاهاینک اکنون در فراقش میکنم جان ساییی
هوش مصنوعی: من در زمانهای به سر میبردم که در خدمت آن پادشاه بودم و حالا که از او دور افتادهام، به خاطر دوریاش نگران و دلتنگ هستم.
در هوای سایهٔ عنقای آن خورشید لطفدل به غربت برگرفته عادت عنقاییی
هوش مصنوعی: در هوای سایهبان آن پرندهٔ افسانهای، خورشید مهربانی که دل را به غم و دوری میبرد، عادتهای پرندهای را به خود گرفته است.
چون به خوبی و ملاحت هست تنها در جهانداد جان را از زمانه شیوه تنهاییی
هوش مصنوعی: وقتی در جهان زیبایی و دلربایی وجود دارد، تنها بودن و فدا کردن جان در برابر سختیهای زندگی، بیفایده است.
چون شوم نومید از آن آهو که مشکش دم به دمدر طلب میداردم از بوی و از بویاییی
هوش مصنوعی: زمانی که از آهو ناامید شوم، که عطرش را پیوسته در جستجو داشتم، از بوی آن عطر و بویاییاش.
آه از آن رخسار مریخی خون ریزش مراآه از آن ترکانه چشم کافر یغماییی
هوش مصنوعی: اوه از چهره زیبا و خونی آن معشوق، که قلبم را میفشارد. اوه از آن نگاه مغرور و فریبنده که مانند دزدی، جانم را میرباید.
عقل در دهلیز عشقش خاکروبی بیدلیناطقه در لشکرش یا طبلیی یا ناییی
هوش مصنوعی: عقل در فضای عشقش در حال تمیز کردن و مرتبسازی است، اما بیدلی به سخن میآید و در میان آن جمعیت یا به صدای طبل میزند یا نغمهای به صدا در میآورد.
او همه دیدهست اندر درد و اندر رنج منمن نمیتانم که گویم نیستش بیناییی
هوش مصنوعی: او در تمام دردها و رنجهای من را دیده است، اما من نمیتوانم بگویم که او دیدش را از دست داده است.
من نظر کردم دمی در جان سودارنگ خویشدیدم او را پیچ پیچ و شورش و درواییی
هوش مصنوعی: مدتی به جان خود نگاه کردم و دیدم که او پر از پیچیدگی، هیجان و شور است.
گفتم آخر چیست گفتا دست را از من بشومن نیم در عشق او امروزی و فرداییی
هوش مصنوعی: گفتم نهایت موضوع چیست؟ پاسخ داد: دستت را از من بردار، من نه امروز و نه فردا در عشق او حضور ندارم.
در هر آن شهری که نوشروان عشقش حاکم استشد به جان درباختن آن شهر حاتم طاییی
هرجایی که انوشیروان عشق او حاکم گشت، تمام شهر همچون حاتمطایی سخاوتمندانه در عشق او جان فدا کردند.
و اندر آن جانی که گردان شد پیاله عشق اوعقل را باشد از آن جان محو و ناپیداییی
هوش مصنوعی: در میان کسی که در عشق او غرق شده، عقل و خرد او ناپدید و محو میشود.
چون خیالش نیم شب در سینه آید مینگرهر نواحی یوسفی و هر طرف حوراییی
هوش مصنوعی: وقتی فکر او در دل من در نیمه شب میرسد، به هر جا نگاه میکنم، نشانهای از زیبایی و جذابیت میبینم.
در شکرریز لبش جانها به هنگام وصالهر سر مویی تو را بودهست شکرخاییی
هوش مصنوعی: در لبهای شیرین او، جانها در لحظات نزدیکی به هم، هر موی سر تو، خود داستانی از شیرینی و زیبایی دارد.
چون میی در عشق او تا کهنهتر تو مستترکی جوانی یاد آرد جانت یا برناییی
هرچه عشق تو به او کهنهتر شود مثل شراب کهنه تو را مستتر میکند و آنقدر جوان و باطراوت میشوی که اصلا به جوانی و برناییهای معمولی توجهی نمیکنی.
سلسله این عشق درجنبان و شورم بیش کنبحر سودا را بجوش و کن جنون افزاییی
هوش مصنوعی: این عشق در حال حرکت است و من را بیشتر به هیجان میآورد. ای دریاى عشق، خروش کن و دیوانگی را در من افزایش بده.
این عجب بحری که بهر نازکی خاک توقطرهای گشتهست و ننماید همیدریاییی
هوش مصنوعی: عجیب است که این دریا به اندازه نازکی خاک تو تنها یک قطره شده است و حتی نمیتواند به شکل یک دریا دیده شود.
بهر ضعف این دماغ زخمگاه عشق خویشمیکند آن زلف عنبر مشک و عنبرساییی
هوش مصنوعی: به خاطر کمبود قدرت در این فکر، عشق خود را مانند زخم عمیق میداند و آن موی خوشبو و عطری که دارد، به زیبایی و جذابیتش افزوده است.
چهرههای یوسفان و فتنه انگیزان دهراز گدایی حسن او دارند هر زیباییی
هوش مصنوعی: چهرههای زیبا و جذبکننده زمانه مانند یوسف هستند و همهی زیباییها از عشق و محبت او سرچشمه میگیرد.
گر شود موسی بیاموزم جهودی را تمامور بود عیسی بگیرم ملت ترساییی
هوش مصنوعی: اگر موسی بیاید، من تمام اصول یهودیت را از او یاد میگیرم و اگر عیسی بیاید، مذهب مسیحیت را به طور کامل میپذیرم.
گر به جانش میل باشد جان شوم همچون هواور به دنیا رو بیارد من شوم دنیاییی
هوش مصنوعی: اگر دلش به سمت عشق برود، من هم مانند هوا جان میگیرم؛ اما اگر به دنیا گرایش داشته باشد، من هم همچون دنیایی میشوم.
جان من چون سفره خود را درکشد از هجر اوگرده گرم از تنورت بخشدش پهناییی
هوش مصنوعی: وقتی جان من سفره خود را پهن میکند، مانند این است که از صبح زود نان داغی را از تنور به او میدهد تا از آن بهرهمند شود.
نفس و شیطان در غرور باغ لطفت میچرندز اعتماد عفو تو دارند بدفرماییی
هوش مصنوعی: نفس و شیطان در خوشی و نعمتهای تو جولان میدهند، چون به بخشش تو اطمینان دارند و این باعث شده که در خودشان خوشبینی و مغروری ایجاد شود.
نفس را نفسی نماند دیو را دیوی شودگر تو از رخسار یک دم پردهها بگشاییی
اگر تو چهره بگشایی و مخاطب بفهند تو کیستی، نفسی باقی نمیماند که دیوی کند. ترا باید به چشم دل دید
ای صبا جانم تو را چاکر شدی بر چشم و سرگر ز تبریزم کنی خاک کفش بخشاییی
هوش مصنوعی: ای نسیم، جانم برای تو آماده است. اگر به تبریز برسی و خاک پای تو را ببوسم، خوشحال میشوم.