غزل شمارهٔ ۳۰۸۱
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و دردهای ناشی از آن است. شاعر از معشوق خود میپرسد که عشقش از کجا آغاز شده و چرا به او نگاه میکند. او به ظلمهایی که بر خود کرده اشاره میکند و از احساساتش نسبت به معشوق سخن میگوید. شاعر همچنین به زیبایی معشوق و آثار عشق بر دل میپردازد و از او میخواهد که خود را بشناسد و به زیباییهای خویش توجه کند. در نهایت، شاعر به افتراق میان عشق و غم اشاره دارد و از معشوق میخواهد که به سوی عشق برود و خود را از قیدهای دیگر رها کند. مضمون کلی شعر بررسی جنبههای مختلف عشق و نیاز به شناخت خویشتن است.
تو عاشقی چه کسی از کجا رسیدستیمرا چه مینگری کژ به شب خریدستی
هوش مصنوعی: عشق تو مرا احاطه کرده و نمیدانم که تو از کجا به سراغ من آمدهای. چرا به من با این نگاه عجیب مینگری؟ آیا به خاطر شب و تاریکی این احساس را پیدا کردهای؟
چه ظلم کردم بر تو که چون ستم زدگانکله زدی به زمین بر قبا دریدستی
هوش مصنوعی: من چه بدی در حق تو کردهام که مانند ستمدیدگان سر خود را به زمین زدی و لباس خود را پاره کردی؟
تظلمی به سلف میکنی مگر پیشینکه داغ و درد و غم عاشقان شنیدستی
هوش مصنوعی: آیا تو پیشینیان را فراموش کردهای که چقدر درد و رنج و سوگ عشق را تجربه کردهاند؟
غلط ز رنگ تو پیداست ز آل یعقوبیبدیده رخ یوسف که کف بریدستی
هوش مصنوعی: اشکال در رنگ و چهره تو مشخص است، مانند اینکه از نسل یعقوب باشی و چهرهات همچون یوسف باشد که زیباییاش زبانزد است.
ز تیر غمزه دلدار اگر نخست دلتچرا ز غصه و غم چون کمان خمیدستی
هوش مصنوعی: اگر از تیر چشم زیبای معشوق دل شاد و سرزندهای نداشتی، پس چرا دل تو به خاطر غم و اندوه همچون کمانی خمیده است؟
ز آه و ناله تو بوی مشک میآیدیقین تو آهوی نافی سمن چریدستی
هوش مصنوعی: از صدای دلانگیز و ناله تو عطری خوشبو و دلپذیر به مشام میرسد. مطمئنم که تو همان آهویی هستی که در باغهای خوشبو در حال چرا و تماشای گلها هستی.
تو هر چه هستی میباش یک سخن بشنواگر چه میوه حکمت بسی بچیدستی
هوش مصنوعی: هر چه هستی، به آن ادامه بده و یک نکته را بشنو؛ حتی اگر تجربههای زیادی از حکمت و دانش را کسب کرده باشی.
حدیث جان توست این و گفت من چو صداستاگر تو شیخ شیوخی وگر مریدستی
هوش مصنوعی: این سخن درباره روح و جان توست و میگوید که اگر من صحبت کنم، مانند صدایی است که به گوش تو میرسد. مهم نیست که تو چقدر بزرگ و محترم هستی یا چقدر در مسیر هدایت پیش رفتهای؛ آنچه اهمیت دارد، شنیدن این پیام است.
تو خویش درد گمان بردهای و درمانیتو خویش قفل گمان بردهای کلیدستی
هوش مصنوعی: تو فکر میکنی که به تنهایی دردی را تجربه میکنی و برای خودت درمانی یافتهای، ولی غافل از آنی که خودت همیشه در قفل گمانهایت اسیری و نیازمند کلید برای رهایی.
اگر ز وصف تو دزدم تو شحنه عقلیوگر تمام بگویم ابایزیدستی
هوش مصنوعی: اگر از تو بگویم و تو را وصف کنم، من خودم را به صفت عاقلانهای میزنم، اما اگر بخواهم به طور کامل از تو بگویم، دچار شرم میشوم.
دریغ از تو که در آرزوی غیری توجمال خویش ندیدی که بیندیدستی
هوش مصنوعی: متأسفم که تو آنقدر در آرزوی دیگران هستی که زیبایی خود را نمیبینی و از آن غافلی.
تو را کسی بشناسد که اوت کسی کردهستدگر کسیت نداند که ناپدیدستی
هوش مصنوعی: کسی تو را میشناسد که با تو تجربهای دارد و شخص دیگری نمیداند که تو در واقع چه کسی هستی و غایب هستی.
دلا برو بر یار و مباش بسته خویشکه سایح و سبک و چابک و جریدستی
هوش مصنوعی: ای دل، به سراغ یار برو و خودت را محدود نکن، زیرا تو آزاد و سبک و چابک هستی.
به ترک مصر بگفتی ز شومی فرعونبر شعیب چو موسی فروخزیدستی
هوش مصنوعی: وقتی که موسی با تهدید فرعون از مصر خارج شد، به شعیب پیام فرستاد تا او را از شر فرعون آگاه کند.
چون عمر ماست حدیثش دراز اولیترچنین درازسخن را بدان کشیدستی
هوش مصنوعی: عمر ما مانند داستانی طولانی است، لذا بهتر است که این صحبت طولانی را به طور مختصر بیان کنیم.
همیدوم پی ظل تو شمس تبریزیمگر منم عرفه تو مگر که عیدستی
هوش مصنوعی: من همواره در جستجوی سایهٔ تو هستم، ای شمس تبریزی، آیا من در روز عرفهٔ تو هستم یا فقط یک عید ویژه؟