سی و نهم
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از حالت مستی و شوق عشق صحبت میکند. او به گوشهای پناه میبرد و در این حالت با دو یار رازدار همراه میشود. در آنجا، نور آفتابی را میبیند که جان و دل او را به جوش میآورد. شاعر به تأثیری که عشق شمسالدین تبریزی بر او داشته، اشاره میکند و وصف میکند که چگونه عشق او مانند آتشی در دلش میسوزد و از فتنهها فرار کرده است، اما نمیتواند از عشق او بگریزد. وصال و هجر را تشبیه میکند و میگوید که عشق او همچون جامی است که او را مست کرده و در عین حال آشفته و داغدل میکند. او در نهایت بیان میکند که عشق شمسالدین از عدم وجود، وجود میآفریند و او را زنده میکند.
مستیان در عربده، رفتند و رفتم گوشهایبا دو یار رازدان و همره و هم توشهای
هوش مصنوعی: مستها در حال خوشگذرانی و شادی بودند و من به گوشهای رفتم با دو دوست که مرا میشناختند و همسفرم بودند و از قبل هم زاد و توشه لازم را آماده کرده بودیم.
اندران گوشه بدیدم آفتابی کز تفشجان و دل چون قازغان شد جوش اندر جوشهای
هوش مصنوعی: در آن گوشه، نوری را دیدم که از گرمایش، جان و دل را به شدت میلرزاند و مانند قازقان، در حال جوش و خروش بود.
پست و بالای نهاد من هوای او گرفتچون ملخ در کشت افتد بر سر هر خوشهای
هوش مصنوعی: وضعیت روحی و جسمی من تحت تأثیر او قرار گرفت، مانند ملخی که در یک مزرعه به هر خوشهای میافتد و آن را بررسی میکند.
من خود از فتنه و بلا بگریختم در گوشهاخود من از دیگ بلا برداشته سر پوشهای
هوش مصنوعی: من از فتنه و مشکلات دور شدم و در درون خودم هم از خطرها و بلاها فاصله گرفتم.
عشق شمسالدین خداوندم یکی غوغاییستگرچه ز اول ساکنک آمد چنان خاموشهای
هوش مصنوعی: عشق به شمسالدین، خدای من یک شور و هیجان فراوان دارد، هرچند که از ابتدا به نظر میرسد آرام و ساکت بوده است، همچنان که خاموشی خاص خود را دارد.
وصل همچون جبرئیل و هجر چون خناس شدوحی جبریل امین سوزندهٔ وسواس شد
هوش مصنوعی: روح وصال مانند جبرئیل، آرامشبخش و نورانی است، اما دوری و جدایی شبیه وسواس و تردید است که انسان را میسوزاند و اذیت میکند.
کی توان کردن نصیحت عاشق اوباش را؟!کی توان پوشیدن این عیش پدید و فاش را
هوش مصنوعی: چه کسی میتواند به عاشقانی که به راههای نادرست و بیمسئولیتی رفتهاند، نصیحت کند؟ و چه کسی میتواند این لذت و شادی آشکار را تحمل کند؟
جام مستوری که خام عشق او اندر کشیددر قلاشی میبسوزد عالم قلاش را
هوش مصنوعی: جامی که پر از عشق اوست، در دستان یک قلاش میسوزد و دنیای قلاشها را به آتش میکشد.
هرکه بیند روی او، او گشت آلتون تاش اولیک شاهان را نباشد چه بود آلتونتاش را؟!
هوش مصنوعی: هرکس که چهره او را ببیند، تبدیل به گنجینهای از طلا میشود، اما برای پادشاهان، گنجینههای بینهایت چه ارزشی دارند؟
این چه خورشیدیست آخر کز برای عشق اومیبسوزد همچو هیزم جان و دل خفاش را
هوش مصنوعی: این چه خورشیدی است که به خاطر عشق او جان و دل خفاش را همچون هیزم میسوزاند؟
نزد آن خورشید شمسالدین تبریزی بریداز دل من زاری و افغان و این غوغاش را
هوش مصنوعی: در نزد شمسالدین تبریزی، از دل من ناله و فریاد و این هیاهو فاصله گرفتم.
عشق شمسالدین چو خمر و جان من چون کاس شداز خداوندیش چون آن نور جان ایناس شد
هوش مصنوعی: عشق شمسالدین مانند شراب است و جان من همچون جامی که از وجود خداوند، نوری چون جان اینها گرفته.
مرغ جان از جمله و باز فراقت کاغ کردبر نوازش گاه تو یعنی دل من داغ کرد
هوش مصنوعی: پرنده روح من از غم دوری تو به تنگ آمده و دل من از یاد تو داغ و آتشین شده است.
یک شراب تلخ داد از جام خود هجران بدلجمله شادی تا به شیر مادر استفراغ کرد
هوش مصنوعی: یک شراب تلخ از محبت جدایی به من داد، که تمام خوشیها را مثل شیر مادر برگرداندم.
کو زمانی که وصالت برگذشت از روی لطفسوی خارستان جانم جملگی را باغ کرد
هوش مصنوعی: وقتی که محبت و حضور تو از زندگیام رفت، همهچیز به سراغ من آمد و جانم را مانند باغی سرسبز پر از گلها کرد.
نور شمسالدین خداوندم عدم را هست کردچه عجب گر شورهٔ را او به باغ و راغ کرد
هوش مصنوعی: نور وجود شمسالدین، وجود را از نیستی بیرون آورد. چه شگفتانگیز که او شور و عشق را به باغ و زمین زنده و شکوفا کرد.
در غمی بودم که جانم قصد رفتن کرده بودزنده کردش این خیالت کو بخوانش لاغ کرد
هوش مصنوعی: در حالتی از غم و اندوه بودم که احساس میکردم جانم در حال رفتن است، اما خیالت باعث شد دوباره زنده شوم و از این حالت خارج گردم.
جان من چون درکشید آن جام خاص خاص رادر زمان برهم زند هم زهد و هم اخلاص را
هوش مصنوعی: وقتی جان من آن جام ویژه را مینوشد، در این زمان، هم زهد و هم اخلاص را تحت تأثیر قرار میدهد و بر هم میزند.