بخش ۵ - ملاقات پادشاه با آن ولی که در خوابش نمودند
در ادامه داستان کنیزک و پادشاه؛ وقتیکه پادشاه آن حکیم از راهرسیده را ملاقات میکند به آن حکیم، ابراز لطف و محبت فراوان میکند و او را با خود به صدر مجلس مینشاند و در دل خود بسیار شادمان است و از او ستایشها میکند. پس از پذیرایی از او، اغیار را ترک گفته و با او به حرم میرود تا مشکل خود را با او در میان بگذارد.
دست بگشاد و کنارانش گرفتهمچو عشق اندر دل و جانش گرفت
او را در آغوش گرفت و بهاو محبت کرد و همچون عشق و عزیز او را در میان جان گرفت.
دست و پیشانیش بوسیدن گرفتوز مقام و راه پُرسیدن گرفت
دست و پیشانی او را بوسید و از سفر و راه او پرسید.
پرسپرسان میکشیدش تا به صدرگفت گنجی یافتم آخر به صبر
با پرسیدن از سفر و حال او، او را تا بهصدر سرا بُرد (و با خود) گفت: که بلاخره صبر من نتیجه داد و گنجی یافتم.
گفت ای نور حَقُ و دفعِ حَرَجمعنی اَلصَّبْرُ مِفتاحُ الفرج
گفت: ای نور رحمت خدا و ای برطرفکننده تنگی و سختی، ای کسی که «صبر، کلید گشایش است» را معنی هستی.
ای لقای تو جواب هر سؤالمشکل از تو حل شود بیقیلوقال
ای کسی که دیدار و رسیدن بهتو، جواب هر سؤال است و حلکننده هر مشکل؛ و ای کسی که باتو، همه مشکلات بهآسانی و بیگفت و درخواست و بیدردسر حل میشوند.
ترجمانی، هرچه ما را در دل استدستگیری، هر که پایش در گل است
آنچه را میخواهیم و آنچه را در دل ما هست، میدانی؛ و نجاتدهنده هر گرفتار و دردمندی هستی.
مَرْحَبا یا مُجْتَبی یا مُرْتَضیإِنْ تَغِبْ جاءَ القَضَا ضَاقَ الفَضَا
سلام ای برگزیده و ای پسندیده، اگر تو بروی، قضا و قدر فرامیرسد و فضا تنگ میشود.
اَنتَ مَوْلَیالقَوْم مَنْ لا یَشْتَهِیقَدْ رَدَی کلّا لَئِنْ لَمْ یَنتَهِی
تو سرور مردمی هستی که خواهش نفسانی ندارند؛ هلاک میشوند اگر در راستی نایستند.
چون گذشت آن مجلس و خوانِ کرمدست او بگرفت و بُرد اندر حرم
پس از پذیرایی و آن سفره پرنعمت، با او به حرم رفت.