بخش ۶ - بردن پادشاه آن طبیب را بر بیمار تا حال او را ببیند
در ادامه، پادشاه پس از آنکه ماجرای بیمار را برای حکیم تعریف میکند او را نزد بیمار میبرد. و حکیم درمییابد که بیماری آن کنیزک، یک بیماری جسمی نیست بلکه ناشی از یک درد و رنج درونی است و بیماری او، بیماری عشق است. شاعر در ادامه به وصف حالات عاشقان و توصیف عشق میپردازد و از شمستبریزی یاد میکند که او در عالم بیهمتا و یگانه است.
قصهٔ رنجور و رنجوری بخواندبعد از آن در پیش رنجورش نشاند
ماجرای بیمار و بیماری را برای او تعریف کرد و سپس او را به نزد بیمار برد.
رنگِ روی و نبض و قاروره بدیدهم علاماتش هم اسبابش شنید
(حکیم) او را معاینه کرد و همچنین از دردهای (او پرسید) و شنید.
گفت هر دارو که ایشان کردهاندآن عمارت نیست ویران کردهاند
سپس گفت: آنچه که (قبلا) در درمان این بیمار کردهاند، آباد کردن (و درمان) نبوده بلکه ویران کردن بودهاست!
بیخبر بودند از حالِ درون اَسْتَـعِـیــذُ الـلّهَ مِـمـّــا یَفْـتَـــرُون
آنها از حال درون بیمار مطلع نبودهاند؛ «پناه می برم به خدا از آنچه میگویند و درست نیست»
دید رنج و کشف شد بَر وی نهفتلیک پنهان کرد و با سلطان نگفت
بیماری را یافت و آنچه باید بیابد، یافت اما آنرا پنهان کرد و به شاه در مورد آن چیزی نگفت.
رنجَش از صفرا و از سودا نبودبوی هر هیزم پدید آید ز دود
بیماری او (فیزیکی و بدنی) و (برهم خوردن تعادل) صفرا و سودا نبود؛ بوی هر هیزم بههنگام آتش گرفتن (بهتو میگوید) که چهنوع هیزم و از چه درختی است.
دید از زاریش کاو زارِ دِلستتن خوشَست و او گرفتارِ دِلست
دریافت که بیماری و زاری او از عاشقی است؛ تن، سالم است و او گرفتار دل گشتهاست.
عاشقی پیداست از زاریّ دلنیست بیماری چو بیماریّ دل
عاشقی را میتوان از زاری دل و غم دل شناخت؛ هیچ بیمارییی مانند بیماری دل و عاشقی نیست.
علّت عاشق ز علتها جداستعشقْ اصطرلاب اسرارِ خداست
بیماری عاشق از بیماریهای دیگر جدا و متفاوت است؛ عشق، راهیاب و راهنمای اسرار خداست.
عاشقی گر زین سر و گر زان سرستعاقبت ما را بدان سَر رهبرست
عاشقی هر طور که باشد، چه این سویی (زمینی) و چه آن سویی (آسمانی) عاقبت ما را بدان سر میبرد. (یا بدان شه میبرد)
هرچه گویم عشق را شرح و بیانچون به عشق آیم خجل باشم از آن
هرچه از عشق بگویم چیزی نگفتهام و وقتی به عشق میرسم از شرح آن، (به دلیل ناتوانی) خجل و شرمنده میشوم.
گرچه تفسیرِ زبان روشنگرستلیک عشقِ بیزبان روشنترست
اگر تفسیر زبانی و کلامی، چیزها را بر ما روشن میکند اما عشق متفاوت است و بیگفتن، عیانتر و آشکارتر است.
چون قلم اندر نوشتن میشتافتچون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
وقتی که قلم به شرح و نوشتن میپرداخت وقتی که به عشق رسید، از شدت ناتوانی و درد عشق شکافته شد.(نصف شد)
عقل در شرحش چو خَر در گِل بخفتشرحِ عشق و عاشقی هم عشق گفت
عقل نیز در توضیح و شرح عشق همچون خری که در گِل گیر کند، فروماند؛ شرح عشق و عاشقی را فقط خود عشق میتواند بگوید.
آفتاب آمد دلیلِ آفتابگر دلیلت باید از وی رو متاب
مثل آفتاب که خود دلیل وجود خود است؛ اگر دلیلی برای آفتاب میخواهی رویت را از آن بر نگردان و ببین.
از وی ار سایه نشانی میدهدشمس هر دم نورِ جانی میدهد
اگر سایه گاهی نشانه وجود آفتاب است، شمس هر دم و همیشه جانی را نور میبخشد.
سایه خواب آرد تو را همچون سَمَرچون برآید شمسْ اِنشقَّ القمر
سایه تو را خوابآلود و غافل میکند، وقتی که شمس برآید معجزه میکند و ماه را میشکافد.
خودْ غریبی در جهان چون شمس نیستشمسِ جانِ باقئی کِش اَمس نیست
هیچ شگفتی و اعجابی در جهان همچون شمس نیست؛ شمس جان و محبوب باقی است که او را امس نیست. (امس: دیروز)
شمس در خارج اگر چه هست فردمیتوان هم مثل او تصویر کرد
شمس و خورشید آسمان اگرچه بینظیر است اما میتوان مانند آن را در ذهن تصویر کرد.
شمسِ جان کو خارج آمد از اثیرنبودش در ذهن و در خارج نظیر
شمس جان کهاو بیرون از اثیر و فلکالافلاک است نه در ذهن و نه در فلک، نظیر ندارد.
در تصوّر ذات او را گُنج کوتا درآید در تصوّر مثل او
در ذهن و تصور آدمی، فضا و جایی برای ذات او کجاست؟ تا بتوان او را تصور کرد؟
چون حدیث روی شمسالدّین رسیدشمسِ چارم آسمان سَر در کشید
وقتی که حدیث و سخن روی شمسالدین تبریزی رسید، خورشید آسمان چهارم (در برابر روشنایی او) روی پنهان کرد.
واجب آید چونکه آمد نام اوشرح کردن رمزی از اِنعام او
واجب است وقتی که یاد او بهمیان آمد، کمی از بخششها و بزرگی او گفتهشود.
این نَفَس جانْ دامنم برتافتهستبوی پیراهانِ یوسف یافتهست
در این لحظه جانم دامن را بالا زده و آماده رفتن بهسوی یوسف است چونکه بوی پیراهن یوسف شنیدهاست.
کز برای حقِّ صحبت سالهابازگو حالی از آن خوش حالها
که برای حق و ادای دین صحبت سالها، از آن اوقات خوش و حالهای خوش بگو.
تا زمین و آسمان خندان شودعقل و روح و دیده صدچندان شود
بگو تا زمین و آسمان شاد گردد؛ بگو تا عقل و روح و دیده صد برابر شادتر گردد.
لاتکُلِفْنی فانّی فی الفَناکلَّت اَفْهامِی فلا اُحْصِی ثنا
هوش مصنوعی: مرا بیشتر از آنچه در توانم است، ملزم نکن. فهم من ناکافی است و نمیتوانم به خوبی ستایش تو را بیان کنم.
کُلُّ شَیءٍ قالَهُ غَیرُ المُفِیقأنْ تَکَلَّفْ اَوْ تَصَلَّفْ لا یَلِیق
هر سخنی که فردی در حالت بیخودی، عشق یا مستی (غیرمُفیق) بگوید، نباید به حالت عادی (هوشیاری) حمل شود؛ تلاش برای درک آن با منطق یا به صورت تصنعی (تکلف و تصلف) شایسته نیست، زیرا درک آن نیازمند همان حال معنوی است، نه تحمیل عقل به امور الهی و عرفانی. نوعی: هر چیزی که از حد خود خارج شود و از آنچه که باید باشد، دور شود، شایسته و مناسب نیست.
من چه گویم یک رگم هشیار نیستشرح آن یاری که او را یار نیست
چه بگویم، چرا که هیچ بخشی از وجودم آگاه نیست. چطور شرح یار و محبوبی را بگویم که نظیر و همتا ندارد.
شرح این هجران و این خون جگراین زمان بگذار تا وقت دگر
شرح این هجران و این غم را الان رها کن و آنرا به وقتی دیگر موکول کن.
قال اَطعِمْنی فانّی جٰائعُواعتَجِلْ فالوَقْتُ سَیْفُ قاطعُ
هوش مصنوعی: بگو که به من غذا بده چون من گرسنهام و عجله کن زیرا زمان مانند یک شمشیر برّنده است.
صوفی ابنالوقت باشد ای رفیقنیست فردا گفتن از شرط طریق
صوفی، ابنالوقت و نقدجوست، ای دوست عزیز! وعده فردا و فردا گفتن در رسم طریقت جایی ندارد.
تو مگر خود مرد صوفی نیستی؟هست را از نسیه خیزد نیستی
تو مگر خود، صوفی نیستی؟ که نمیدانی «هست» با «وعده و شرط فردا» تبدیل به «نسیه» و نیست میشود.
گفتمش پوشیده خوشتر سِرِّ یارخود تو در ضمن حکایت گوش دار
به او گفتم: سرّ یار پوشیده بماند بهتر است؛ و آنرا خود در ضمن حکایت و داستان بیاب.
خوشتر آن باشد که سِرِّ دلبرانگفته آید در حدیث دیگران
بهتر و خوشتر آن است که سرّ دلبران و معشوقان را در داستان و حدیث دیگران (و با تمثیل) گفته شود.
گفت مکشوف و برهنه بی غُلولبازگو، دفعم مَده ای بوالفضول
گفت: آشکارا و بیپرده و بدون ناراستی تعریف کن؛ بهانه میاور ای یاوهگو!
پرده بردار و برهنه گو که منمینخسپم با صنم با پیرهن
پرده بردار و آشکار بگو که من با یار و محبوب خود با جامه و لباس نمیخوابم.
گفتم ار عریان شود او در عیاننه تو مانی نه کنارت نه میان
گفتم اگر آشکار و عریان شود؛ نه تو مانی، نه آغوش و نه فاصله! (میان چند معنی دارد؛ فاصله || کمر || پرده و حائل)
آرزو میخواه، لیک اندازه خواهبرنتابد کوه را یک برگ کاه
آرزو بخواه اما بهاندازه خواه؛ یک برگ کاه نمیتواند کوهی را برتابد.
آفتابی کز وی این عالم فروختاندکی گر پیش آید جمله سوخت
آفتابی که جهان را روشن میکند، اگر کمی نزدیک بیاید همه را میسوزاند.
فتنه و آشوب و خونریزی مجویبیش ازین از شمس تبریزی مگوی
فتنه و آشوب و خونریزی بهپا نکن و بیش از این از شمس تبریزی مگو.
این ندارد آخر از آغاز گویرو تمامِ این حکایت بازگوی
این سخن پایان ندارد، از اول شروع کن و حکایت را تماما تعریف کن.