تناجی
جلال الدین محمد مولوی

بخش ۵۰ - تنها کردن باغبان صوفی و فقیه و علوی را از همدیگر

باغبانی چون نظر در باغ کرددید چون دزدان به باغ خود سه مرد
یک فقیه و یک شریف و صوفییهر یکی شوخی بدی لا یوفیی
گفت با این‌ها مرا صد حجتستلیک جمعند و جماعت قوتست
بر نیایم یک تنه با سه نفرپس بِبُرَّمشان نخست از همدگر
هر یکی را من به سویی افکنمچونک تنها شد سبیلش بر کنم
حیله کرد و کرد صوفی را به راهتا کند یارانش را با او تباه
گفت صوفی را برو سوی وثاقیک گلیم آور برای این رفاق
رفت صوفی گفت خلوت با دو یارتو فقیهی وین شریفِ نامدار
ما به فتوی تو نانی می‌خوریمما به پرّ دانش تو می‌پریم
وین دگر شه‌زاده و سلطان ماستسیدست از خاندان مصطفاست
کیست آن صوفی شکم‌خوار خسیستا بود با چون شما شاهان جلیس
چون بیاید مر ورا پنبه کنیدهفته‌ای بر باغ و راغ من زنید
باغ چه بوَد؟ جان من آنِ شماستای شما بوده مرا چون چشم راست
وسوسه کرد و مریشان را فریفتآه کز یاران نمی‌باید شکیفت
چون به ره کردند صوفی را و رفتخصم شد اندر پیش با چوب زفت
گفت ای سگ صوفیی باشد که تیزاندر آیی باغ ما تو از ستیز
این جنیدت ره نمود و بایزیداز کدامین شیخ و پیرت این رسید
کوفت صوفی را چو تنها یافتشنیم کشتش کرد و سر بشکافتش
گفت صوفی آن من بگذشت لیکای رفیقان پاس خود دارید نیک
مر مرا اغیار دانستید هاننیستم اغیارتر زین قلتبان
اینچ من خوردم شما را خوردنیستوین چنین شربت جزای هر دنیست
این جهان کوهست و گفت و گوی تواز صدا هم باز آید سوی تو
چون ز صوفی گشت فارغ باغبانیک بهانه کرد زان پس جنس آن
کای شریف من برو سوی وثاقکه ز بهر چاشت پختم من رقاق
بر در خانه بگو قیماز راتا بیارد آن رقاق و قاز را
چون به ره کردش بگفت ای تیزبینتو فقیهی ظاهرست این و یقین
او شریفی می‌کند دعوی سردمادر او را که داند تا که کرد؟
بر زن و بر فعل زن دل می‌نهیدعقل ناقص وانگهانی اعتمید
خویشتن را بر علی و بر نبیبسته است اندر زمانه بس غبی
هر که باشد از زنا و زانیاناین برد ظن در حق ربانیان
هر که بر گردد سرش از چرخهاهمچو خود گردنده بیند خانه را
آنچ گفت آن باغبان بوالفضولحال او بُد دور از اولاد رسول
گر نبودی او نتیجهٔ مرتدانکی چنین گفتی برای خاندان
خواند افسون‌ها شنید آن را فقیهدر پی‌اش رفت آن ستمکار سفیه
گفت ای خر اندرین باغت که خواند؟دزدی از پیغمبرت میراث ماند؟
شیر را بچه همی‌ماند بدوتو به پیغمبر به چه مانی؟ بگو!
با شریف آن کرد مرد ملتجیکه کند با آل یاسین خارجی
تا چه کین دارند دایم دیو و غولچون یزید و شمر با آل رسول
شد شریف از زخم آن ظالم خراببا فقیه او گفت ما جستیم از آب
پای دار اکنون که ماندی فرد و کمچون دهل شو زخم می‌خور در شکم
گر شریف و لایق و همدم نیماز چنین ظالم تو را من کم نیم
مر مرا دادی بدین صاحب غرضاحمقی کردی تو را بئس العوض
شد ازو فارغ بیامد کای فقیهچه فقیهی ای تو ننگ هر سفیه
فتوی‌ات اینست ای ببریده‌دستکاندر آیی و نگویی امر هست
این چنین رخصت بخواندی در وسیطیا بدست این مساله اندر محیط
گفت حقستت بزن دستت رسیداین سزای آنک از یاران برید