شمارهٔ ۱۳
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و آرزوهایی است که شاعر نسبت به معشوق خود دارد. او خواستههایی را مطرح میکند، از جمله اینکه اگر معشوق به او توجه نکند، بهتر است او را از دلش بیرون کند. شاعر به زیبایی معشوق اشاره میکند و بیان میکند که دوست ندارد جانش با بدی او آمیخته شود. همچنین از عشقش به معشوق سخن میگوید و به شدت به احساساتش اشاره میکند، از جمله اینکه حتی اگر خاک همان منطقه را بر سرش بگذارد، به بلندی میرسد. در نهایت، شاعر ابراز میکند که دلش میخواهد از معشوق بویی بگیرد تا زنده شود، اما هیچ تأثیری از گفت و گوهایش نمیبیند. این اشعار نشاندهنده درد، آرزو و زیباییهای عشق هستند.
آرزومند توام، بنمای روی خویش راور نه، از جانم برون کن آرزوی خویش را
هوش مصنوعی: من مشتاق دیدن تو هستم و از تو میخواهم که چهرهات را به من نشان دهی؛ وگرنه، این آرزو را از دل من ببر و جانم را از این خواسته آزاد کن.
جان در آن زلفست، کمتر شانه کن، تا نگسلیهم رگ جان مرا، هم تار موی خویش را
هوش مصنوعی: زندگی من به زلف تو وابسته است، کمتر آنها را شانه کن تا نه تنها رگ جانم آسیب ببیند، بلکه موهای خودت نیز آسیب نبیند.
خوبرو را خوی بد لایق نباشد، جان منهمچو روی خویش نیکو ساز خوی خویش را
هوش مصنوعی: زیبایی چهرهٔ یک انسان نیکو، شایستهٔ رفتار بد نیست. پس ای جان من، همچنان که چهرهات زیباست، روح خود را نیز زیبا بساز.
چون بکویت خاک گشتم، پایمالم ساختیپایه بر گردون رساندی خاک کوی خویش را
هوش مصنوعی: زمانی که به خاک تو تبدیل شدم، مرا زیر پا گذاشتی و اینگونه مرا به اوج رساندی و از خاک کوی خود به آسمان بردی.
آن نه شبنم بود ریزان، وقت صبح، از روی گلگل ز شرمت ریخت بر خاک آبروی خویش را
هوش مصنوعی: آن قطرات که صبح بر روی گلها میافتاد، ناشی از شرم تو بود که بر زمین آبروی خود را نثار کرد.
مرده ام، عیسی دمی خواهم، که یابم زندگیهمره باد صبا بفرست بوی خویش را
هوش مصنوعی: من مردهام و به یک لحظه زندگی دوباره نیاز دارم؛ میخواهم نسیم صبح بویی از خود به من هدیه دهد تا بتوانم زندگی تازهای را تجربه کنم.
بارها گفتم: هلالی، ترک خوبان کن، ولیهیچ تأثیری ندیدم گفتگوی خویش را
هوش مصنوعی: بارها به هلالی گفتم که از عشق و محبت خوبان دست بردارد، اما هیچ نتیجهای از صحبتهایم نگرفتم.