تناجی
هلالی جغتایی

شمارهٔ ۲۷

ای شوخ، مکش عاشق خونین جگری راشوخی مکن، انگار که کشتی دگری را
خواهی که ز هر سو نظری سوی تو باشدزنهار! مرنجان دل صاحب نظری را
زین پیر فلک هیچ کسی یاد نداردای تازه جوان، همچو تو زیبا پسری را
روزی که در وصل برویم بگشاییاز عالم بالا بگشایند دری را
سر خاک شد از سجده آن کافر بد کیشتا چند پرستم ز خدا بی خبری را؟
از گوشه می خانه برون آی، هلالیشاید که ببینیم بت جلوه گری را