شمارهٔ ۱۰۰
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از داغ جدایی و حسرتی عمیق سخن میگوید. او با کشیدن آهی از دل، میترسد که این حسرت آتش به پا کند. شاعر آرزو دارد که در آستان معشوقش سجده کند و جانش را فدای او کند. اشکهایش آنقدر زیاد شده که از زمین هم نمیماند و نگران است که این احساس کمکم به آسمان هم آسیب بزند. او احساس میکند که ناتوانیاش باعث شده تا همچنان در راه عشق او زار و ناتوان بیفتد و به امید یک نگاه از سوی معشوقش زندگی کند. در نهایت، شاعر بیان میکند که عشقش او را رسوا کرده و داستانش در بین مردم سر زبانها افتاده است.
چو از داغ فراقت شعله حسرت به جان افتدچنان آهی کشم از دل، که آتش در جهان افتد
هوش مصنوعی: وقتی که درد فراق تو به جانم بیفتد، آنقدر آه عمیق میکشم که انگار آتش در دنیا شعلهور میشود.
سجود آستانت چون میسر نیست میخواهمکه آنجا کشته گردم، تا سرم بر آستان افتد
هوش مصنوعی: وقتی نمیتوانم بر خاک پای تو به سجده بیفتم، آرزو دارم که در آنجا جان بدهم، تا سرم به درگاهت برسد.
نماند از سیل اشک من زمین را یک بنا محکمکنون ترسم که نقصان در بنای آسمان افتد
هوش مصنوعی: از سیل اشک من هیچ نشانی بر زمین باقی نماند؛ حالا میترسم که نقصی در ساختار آسمان به وجود آید.
به راهت چند زار و ناتوان افتم، خوش آن روزیکه از چشمت نگاهی جانب این ناتوان افتد
هوش مصنوعی: به هرز و بیقدری زندگی میکنم و از پا افتادهام، اما خوشحالم از روزی که تو نگاهی به من بیندازی و به حال من توجه کنی.
تن زار مرا هر دم رقیب آزرده میسازدچنین باشد، بلی، چون چشم سگ بر استخوان افتد
هوش مصنوعی: بدن ضعیف و رنجور من هر لحظه با حسادت و آزار روبهرو میشود. گویی این وضعیت شبیه است به وقتی که چشم یک سگ به تکهای استخوان میافتد.
هلالی آن چنان در عاشقی رسوای عالم شدکه پیش از هر سخن افسانه او در میان افتد
هوش مصنوعی: هلالی به قدری در عشق معروف و شناخته شده شد که قبل از هر گفتگویی، داستان او بر سر زبانها میافتد.