شمارهٔ ۱۲۶
هوش مصنوعی: شاعر با حسرت و اندوه از غیبت یار و تاخیر در دیدار او سخن میگوید. او از قاصدی یاد میکند که خبری به او نیاورده و آرزوی رسیدن به یار را دارد. با اشاره به دلتنگی و شوق خود، او از دیگران میخواهد که به او کمک کنند تا به آب حیات برسد. همچنین به تحولی که در فصل بهار به دلیل غیبت یار رخ داده اشاره میکند و از درد و رنجی که در انتظارش کشیده، شکایت میکند. شاعر از فلک میپرسد که نور خورشید کجاست و از مرگ و ناامیدی خود میگوید که زندگیاش از فقدان یار به زحمت میگذرد.
آه و صد آه! که آن مه ز سفر دیر آمدشمع خورشید جمالش بنظر دیر آمد
هوش مصنوعی: اوه و صد اوه! که آن معشوق پس از مدت طولانی برگشته است، شمعی که نور صورتش دیرتر از همیشه دیده میشود.
گفت: سوی تو بقاصد بفرستم خبریوه! که قاصد نفرستاد و خبر دیر آمد
هوش مصنوعی: گفت: میخواهم خبری به سوی تو بفرستم، اما افسوس که فرستنده خبر را نفرستادم و خبر دیر رسید.
تو مدد گار شو، ای خضر، که آن آب حیاتسوی این سوخته تشنه جگر دیر آمد
هوش مصنوعی: ای خضر، تو به کمک بیا، چرا که آب حیات دیرتر به سمت این دل سوخته و تشنه در آمده است.
نوبهار چمن عیش بدل شد بخزانزانکه آن شاخ گل تازه و تر دیر آمد
هوش مصنوعی: بهار تازه و شادابی چمن به پاییز تبدیل شد، زیرا آن شاخهی جدید و زیبا دیر به بار نشست و شکوفا شد.
مردم از شوق هم آغوشی آن سرو، دریغ!کان نهال چمن حسن ببر دیر آمد
هوش مصنوعی: مردم از شوق دیدن و در کنار هم بودن آن دختر زیبا به شدت ناراحتند، زیرا او خیلی دیر به جمع ما پیوسته است.
ای فلک، پرتو خورشید جهانتاب کجاست؟کامشب از غصه بمردیم و سحر دیر آمد
هوش مصنوعی: ای آسمان، نور خورشید که جهان را روشن میکند کجاست؟ امشب از اندوه بهترین حال را نداریم و صبح خیلی دیر آمد.
یار تا رفت، هلالی، من ازین غم مردمکه: چرا عمر من خسته بسر دیر آمد؟
هوش مصنوعی: وقتی که یار من رفت، من از این غم به شدت ناراحتم که چرا عمر من با این همه خستگی به کندی میگذرد.