شمارهٔ ۱۶۴
هوش مصنوعی: این شعر به توصیف احساسات عاشقانه و دلبستگی شاعر به معشوقش میپردازد. شاعر میگوید که او مانند دیگران به زیباییهای گل و گلشن نمیاندیشد و تنها عشق او را مشغول کرده است. او در آرزوی دوختن دلش به گیسوی معشوقش است، اما میبیند که این کار دشوار است. در عین حال، او از حسی عمیق و روشن در مواجهه با زیبایی معشوقهاش صحبت میکند و میگوید که در عشقش به مرگ و کشتن دیگران اهمیتی نمیدهد. شاعر همچنین به احساسات خود در برابر معشوق اشاره دارد و در نهایت از اشکهایی که از دلش میبارند سخن میگوید. در کل، شعر بیانگر عمق عشق و دلبستگی شاعر به معشوقش است.
مرا، چون دیگران، یاد گل و گلشن نمیآیدبه غیر از عاشقی کار دگر از من نمیآید
هوش مصنوعی: من مانند دیگران به یاد گل و باغ نمیافتم و جز عشق ورزیدن هیچ کار دیگری از من برنمیآید.
هوس دارم که: دوزم چاک دل از تار گیسویشولی چندان گره دارد، که در سوزن نمیآید
هوش مصنوعی: آرزو دارم که دل خود را با تار موی او بدوزم، اما او آنقدر پیچیده و گرهخورده است که به سوزن نمیرود.
تعجب چیست گر من در وصالش فارغم از گل؟کسی را پیش یوسف یاد پیراهن نمیآید
هوش مصنوعی: تعجبی نیست اگر من در محبت او از زیباییهای دنیا غافل شوم. هیچکس در برابر یوسف به یاد پیراهن نمیافتد.
منور شد به تشریف قدومش خانه چشممبلی، جز مردمی از دیده روشن نمیآید
هوش مصنوعی: خانه چشمم روشن و پرنور شد به خاطر ورود او، اما جز افرادی با دلهای روشن و پاک از نظر من پیدایشان نمیشود.
تو بدخویی، که داری قصد جان عاشقان، ور نهکسی را از برای عاشقی کشتن نمیآید
هوش مصنوعی: تو قلبت پر از کینه است و قصد داری عاشقان را نابود کنی، اما هیچکس برای عشق ورزیدن به دیگران، قصد کشتن ندارد.
به جای خاک پایش توتیا جستم، ندانستمکه: کار سرمه از خاکستر گلخن نمیآید
هوش مصنوعی: در جستجوی چیز ارزشمندی به جای جستجوی خاک پای او، به دنبال مادهای برای سرمه بودم، ولی متوجه نشدم که نمیتوان از خاکستر کورهپزخانه چیزی باارزش به دست آورد.
هلالی اشک میبارد، برو دامنکشان مگذرتعلل چیست؟ چون گردی بر آن دامن نمیآید
هوش مصنوعی: هلالی با چشمان اشکآلود میگوید، چرا همچنان در جا میمانی و تعلل میکنی؟ چون هیچ گرد و غباری روی دامن نگاهت نمینشیند.