شمارهٔ ۲۲۹
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از عشق و شوق خود به معشوق سخن میگوید و از حال و هوای عاشقانهاش مینویسد. او هر شب از عشق معشوق بیخبر و تحت تاثیر احساسات عمیقش به پای او میافتد. شاعر به طور متعهدانه و با شجاعت میگوید که اگرچه بار غم عشق را بر دوش میکشد، اما به اندازهای از آن احساس خوشحالی میکند که دوست دارد حتی از کمر کوه هم بیفتد. او همچنین آرزو دارد که تیر محبت معشوق به او اصابت کند تا به او نزدیکتر شود. در ادامه، شاعر درباره سجدهاش برای خدا و همچنین گمراهیهایش در مسیر عشق صحبت میکند و در نهایت از اشکهایی که از چشمانش ریخته میشوند، سخن میگوید و میخواهد که هیچگاه عشقش به خون جگر آلوده نشود.
هر شب بسر کوی تو از پای در افتموز شوق تو آهی زنم و بی خبر افتم
هوش مصنوعی: هر شب در نزدیکی تو زمین میخورم و از شوق تو آهی میکشم و بیخبر به خواب میروم.
گر بار غم اینست، که من میکشم از توبالله! که اگر کوه شوم از کمر افتم
هوش مصنوعی: اگر بار غمی که من از تو تحمل میکنم، اینقدر سنگین باشد، به خدا قسم که اگر کوه هم شوم، باز از کمر میشکنم.
خواهم بزنی تیر و بتیغم بنوازیتا در دم کشتن بتو نزدیکتر افتم
هوش مصنوعی: میخواهم زخمی شوم و محبوبم با نگاهی نوازشگرانه به من توجه کند، تا اینکه در این لحظه قهری که باعث مرگم میشود، به او نزدیکتر شوم.
من بعد بر آنم که ببوی سر زلفتبرخیزم و دنبال نسیم سحر افتم
هوش مصنوعی: من تصمیم دارم که بوی خوش موی تو را استشمام کنم و به سمت نسیم دلانگیز صبح بروم.
ای شیخ، بمحراب مرا سجده مفرمابگذار، خدا را، که بر آن خاک در افتم
هوش مصنوعی: ای شیخ، مرا در محل عبادت خود سجده نکن، اجازه بده تا خود به خاک بیفتم و در حضور خداوند قرار بگیرم.
گمراهی من بین که: درین مرحله هر روزاز وادی مقصود بجای دگر افتم
هوش مصنوعی: من در مسیری گم شدهام که هر روز به جای رسیدن به هدف، به جایی دیگر میروم.
سیلاب سرشک از مژه بگشای، هلالیمپسند که: آغشته بخون جگر افتم
هوش مصنوعی: چشمانت را با اشک پر کن و نگذار این اشک که مانند هلال ماه است، رنگین شود؛ زیرا من نمیخواهم به خاطر درد دل و غمهای دیگران به زخمهای قلبی خودم بیفتم.