شمارهٔ ۲۳۲
هوش مصنوعی: این شعر دربارهی عشق و دلدادگی است. شاعر با امید و انتظار هر روز به دور معشوق میگردد و از دیوانگی ناشی از عشقش سخن میگوید. او آرزو دارد دوباره معشوق را ببیند و عشقش را تشدید کند. عشق را به مه و تیر تشبیه میکند و از درد و جدایی ناشی از عشق و بیخبری از معشوق شکایت میکند. در نهایت، درخواست میکند که خدا او را از سر بالین معشوق دور نکند و مشتاقانه در پی دیدار دوباره است.
بصد امید هر دم گرد آن دیوار و در گردمبسی امیدوارم، آه! اگر نومید برگردم
هوش مصنوعی: هر روز با امید به دور آن دیوار و در میچرخم و بسیار امیدوارم، اما افسوس که اگر ناامید برگردم.
چه حسنست این؟ که از یک دیدنت دیوانه گردیدمبیا، تا بار دیگر بینم و دیوانه تر گردم
هوش مصنوعی: چه زیباییی دارد این؟ که از یک نگاه تو، چنان مجنون شدم که بیا تا دوباره ببینمت و بیشتر دیوانهام کنی.
چون آن مه فتنه شد در شهر، من هم عاقبت روزیشوم آواره و هر دم بصحرای دگر گردم
هوش مصنوعی: وقتی که آن دختر زیبا در شهر ظاهر شد، من هم در نهایت روزی به سرنوشت آوارگی دچار میشوم و هر لحظه به صحراهای جدیدی میروم.
خدا را، این چنین زود از سر بالین من مگذردمی بنشین، که برخیزم، ترا بر گرد سر گردم
هوش مصنوعی: خدا را، لطفاً اینقدر سریع از کنار من نرو. کمی بمان و منتظر بمان تا من آماده شوم، بعد میخواهم دور تو بچرخم.
ز هر در کامدم، در کوی تو همچون سگم راندیسگ کوی توام تا چند، یارب، در بدر گردم؟
هوش مصنوعی: زهر در دهانم است و مانند سگی در کوی تو رانده شدهام. ای خدا، تا کی باید در این حال بیسر و سامان بگردم؟
خبر میپرسم از جانان ولی ناگه اگر روزیازو کس یک خبر گوید من از خود بیخبر گردم
هوش مصنوعی: من از محبوب خود خبر میخواهم، اما اگر روزی کسی خبری به من بدهد، به قدری غرق در احساسات شوم که از خود بیخبر گردم.
هلالی، چون سپه انگیخت عشق آن کمان ابروبمیدان آیم و تیر ملامت را سپر گردم
هوش مصنوعی: من همچون هلالی، به خاطر عشق آن کمان ابرو به عرصه میآیم و در برابر تیرهای ملامت و سرزنش، سپر میشوم.