شمارهٔ ۳۲۸
هوش مصنوعی: این شعر درباره روز نوروز و شادیهایی است که این روز به ارمغان میآورد. شاعر سالها آرزوی روزی چنین را داشته و با دیدن بیوفایی و حسادت دیگران، به یاد درد و رنج خود میافتد. او خود را در کنجی از غم میبیند که همچون شمع میسوزد و به گریه میافتد. عشقش به کسی که دلش را شکسته، او را به زحمت انداخته و او نمیداند چگونه دلش را از تیر غمزه این معشوق محافظت کند. در نهایت، او به زیبایی و روشنی صورت معشوق اشاره میکند که همچون آفتاب جهان را روشن کرده است.
روز نوروزست و ما را مجلس افروزی چنینسالها شد کز خدا می خواستم روزی چنین
هوش مصنوعی: امروز روز نوروز است و ما جشنی برپا کردهایم. سالها آرزو داشتم که روزی مانند این را تجربه کنم.
از جفاگاری نهادی گوش بر قول رقیبتا چها آموختی باز از بد آموزی چنین؟
هوش مصنوعی: تو به خاطر بدیهای دیگران، به حرف رقیب گوش کردی. حالا چه چیز یاد گرفتی که نتیجهاش اینگونه بد شده است؟
هر شبی در کنج غم گریان و سوزانم چو شمعغرق آب و آتشم، با گریه و سوزی چنین
هوش مصنوعی: هر شب در گوشهای از غم، مانند شمعی که در آب ذوب میشود و در آتش میسوزد، در حال گریه و دلتنگی هستم.
پیش تیر غمزه اش بردم دل صد چاک راچون نگه دارم دل از پیکان دلدوزی چنین؟
هوش مصنوعی: وقتی به خنجر نازک و دلفریب او نگاه میکنم، قلبی که به صد چاک تقسیم شده است را میبرم. حالا چطور میتوانم قلبم را از تیرهای دردناک عشق او محافظت کنم؟
از فروغ عارضت روز هلالی روشنستوه! که دارد آفتاب عالم افروزی چنین؟
هوش مصنوعی: چهره زیبایت مانند ماه هلال نورانی است و وای بر آن کسی که آفتاب جهان تابان را در وجود چنین چهرهای میبیند!