شمارهٔ ۳۴۲
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از عشق و دردهای آن سخن میگوید. او به معشوقهاش ناله میکند و میگوید که حتی اگر سعی کند سر از آستان او بردارد، نمیتواند و عشقش او را به کشتن میدهد. شاعر از ظلم و ستم زمانه سخن میگوید و به معشوقهاش التماس میکند که بر او رحم کند. او توصیف میکند که چگونه عشق او مانند تازیانهای بر جانش میزند و او را دچار درد و اندوه کرده است. در پایان، شاعر از غم عاشقانهاش میگوید و تأکید میکند که این غم زندگیاش را میسوزاند.
نمیکشیم سر از آستان خانه توکجا رویم؟ سر ما و آستانه تو
هوش مصنوعی: ما از پیش تو سر بلند نمیکنیم، پس به کجا خواهیم رفت؟ اندیشه ما و تکیهگاه ما فقط در دستان توست.
ترا بهانه چه حاجت برای کشتن من؟مکن، مکن، که مرا میکشد بهانه تو
هوش مصنوعی: چرا بهانهای برای کشتن من نیاز داری؟ خواهش میکنم این کار را نکن، زیرا خود بهانه تو مرا از پا در میآورد.
ترحمی بکن، ای پادشاه کشور حسنکه غیر ظلم و ستم نیست در زمانه تو
هوش مصنوعی: ای پادشاه نیکو، کمی رحم کن که در دوران تو جز ظلم و ستم چیزی دیده نمیشود.
از آن سمند تو برمیجهد گه جولانکه رقص میکند از ذوق تازیانه تو
هوش مصنوعی: اسب تو در حالی که از خوشحالی و ذوقِ تازیانه تو میرقصد، با شتاب و تندوتیز در حال حرکت است.
سفید گشت مرا استخوان و خوشحالمبدان امید که روزی شود نشانه تو
هوش مصنوعی: استخوانهای من به سفیدی درآمده و من از اینکه امیدوارم روزی نشانه تو شود، خوشحالم.
شب از فسانه بروز آورند و این عجبستکه روز خود بشب آرم من از فسانه تو
هوش مصنوعی: شب از داستانها و افسانهها میآید، و این عجیب است که من توانستهام روز خود را از افسانه تو بسازم.
هلالی، از غم جانسوز عشق آه مکشکه سوخت جان من از آه عاشقانه تو
هوش مصنوعی: از غم عمیق و دردناک عشق، آه و ناله نکن. زیرا عشق تو باعث سوختن جانم شده است.