شمارهٔ ۳۴۳
هوش مصنوعی: این شعر دربارهی درد و رنج عشق و وفاداری است. شاعر از بیوفایی محبوبش گلایه میکند و میگوید که به امید وفای او تا چه زمانی باید رنج بکشد. او به حال عاشقان دیگر اشاره میکند که در عشق گرفتار شدهاند و هیچ راه چارهای ندارند. شاعر آرزو میکند که بتواند جانش را صد هزار بار برای محبوبش فدای کند و معتقد است که هیچ چیزی برای او ارزشمندتر از محبوبش نیست. همچنین به تمایل خود برای بودن در کنار محبوبش اشاره میکند و بیان میکند که حتی اگر از او دور باشد، همچنان او در دلش جایگاه خاصی دارد. در انتها، او از خدا میخواهد که در زمان مرگش بتواند به پای محبوبش تبدیل شود.
ای بیوفا، چه چاره کنم با جفای تو؟تا کی جفا کشم به امید وفای تو؟
هوش مصنوعی: ای بیوفا، نمیدانم با خیانت تو چه کار کنم؟ تا کی باید در انتظار وفای تو بمانم و رنج ببرم؟
چون مبتلای عشق ترا نیست چارهایبیچاره عاشقی که شود مبتلای تو!
هوش مصنوعی: وقتی تو گرفتار عشق نیستی، چارهای برای بیچارهای که عاشق تو شده وجود ندارد.
میخواهم از خدا به دعا صدهزار جانتا صد هزار بار بمیرم برای تو
هوش مصنوعی: میخواهم از خدا بخواهم که اگر بخواهم، جانم را صد هزار بار برای تو قربانی کنم و هر بار که بمیرم، دوباره زنده شوم.
من کیستم که بهر تو جان را فدا کنم؟ای صد هزار جان مقدس فدای تو!
هوش مصنوعی: من چه کسی هستم که جانم را برای تو فدای کنم؟ ای کسی که صد هزار جان با ارزش میتواند برای تو قربانی شود!
تا دیدهام که بند قبا چست کردهایبر دل چه بندهاست مرا از قبای تو
هوش مصنوعی: تا به حال دیدهام که لباس خود را بهخوبی مرتب کردهای، اما این دل من چه زنجیرها و وابستگیهایی به تو دارد!
ای سرو، اگرچه دور شدی از کنار منحقّا، که در میانهٔ جان است جای تو
هوش مصنوعی: ای سرو، اگر چه از من دور شدی، اما حقیقت این است که در عمق وجود من همیشه جای تو حضور دارد.
روزی که عمر خویش هلالی دهد به بادمیخواهد از خدا، که شود خاک پای تو
هوش مصنوعی: در روزی که زندگیام را بیفایده به باد میدهم، از خدا میخواهم که تو را به قدری مهم بدانم که خاک پای تو بشوم.