شمارهٔ ۳۷۹
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر با احساساتی عمیق از عشق و دلتنگی سخن میگوید. او از معشوق خود میخواهد که به دل ویران او وارد شود و حضورش را در این دنیا احساس کند. شاعر شبها به خاطر هجران معشوق دچار درد و رنج است و از او میخواهد که حتی برای یک لحظه به غم و اندوه او سر بزند. او در تنهایی و ناامیدی نشسته و امیدوار است که معشوقش روزی یا شبی به سوی او بیاید و دلش را شاد کند. شاعر به تسلیم انتظارش در برابر معشوق اشاره کرده و احساس حیرت و اشتیاقش را ابراز میکند.
چون گویمت که: در دل ویران من درآیبشکاف سینه من و در جان من درآی
هوش مصنوعی: میگویم که به قلب خراب من وارد شو، سینهام را بشکاف و به درون جانم بیا.
هر شب منم فتاده ز هجران بگوشه ایآخر شبی بگوشه هجران من درآی
هوش مصنوعی: هر شب من در گوشهای به خاطر دوری تو افتادهام، و در آخر شب، به گوشهای از دل تنگی من بیا.
رفتی ببزم عیش رقیبان هزار باریک بار هم بکلبه احزان من درآی
هوش مصنوعی: تو هزاران بار به مجلس شادی رقبایم رفتهای، ولی هرگز یک بار هم به کلبه غمهایم نیامدی.
گفتم: درآ به دیده، چرا در نیامدی؟ای نور هر دو دیده، بفرمان من درآی
هوش مصنوعی: گفتم: چرا به جمع ما نیامدی که هر دو چشم من به تو روشن است؟ بفرمایی و به خواست من وارد شو.
در کنج غم بدیده گریان نشسته امای باغ نو شکفته خندان من، درآی
هوش مصنوعی: من در گوشهای از غم و اندوه نشستهام و در حالی که اشک میریزم، ای باغی که نو شکوفه زدهای و لبخند میزنی، به نزد من بیا.
روزی اگر بلطف نیایی بسوی منباری، شبی بخواب پریشان من درآی
هوش مصنوعی: اگر روزی به محبت و لطف از طرف تو به سوی من نیایی، شب هنگام در خواب بیقراری من حضور پیدا کن.
حیران نشسته ام چو هلالی در انتظارای مه، بیا، بدیده حیران من درآی
هوش مصنوعی: نشستهام به انتظار، مانند هلالی که منتظر ماه است. ای ماه، بیا و در نگاه حیرتزدهام ظاهر شو.