شمارهٔ ۴۰۰
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و رنج ناشی از جدایی است. شاعر به محبوبش میگوید که زندگی و جان او تنها به خاطر عشق به او صرف شده است. او از ظلمهای محبوبش رنج میبرد و به خاطر کرمهای او شرمنده است. همچنین، او احساس میکند که در غم جدایی شبها را بیخبر از سر میگذراند. شاعر از فروریختن دلش به خاطر فراق گلهمند است و به محبوب میگوید که اگر از ماه زیبا دور بماند، تقصیر او نیست، زیرا تقدیر در دست کسی نیست. او به شدت خواستار وصال محبوبش است، اما میداند که در شرایط کنونی دستش به او نمیرسد و از این بابت ناامید است. در نهایت، او از فغان و زاری خود خبر دارد، اما گویی محبوب هیچ توجهی به دردهای او ندارد.
بس که جانها همه شد صرف تو جانان کسیجان اگر نیست و گر هست تویی جان کسی
هوش مصنوعی: به خاطر تو، جانها همه فدای تو شدهاند. حتی اگر کسی جان ندارد، یا اگر هم داشته باشد، تو هستی که جان او را پر کردهای.
بر سر بنده ستمهای تو از حد بگذشتشرمسارم ز کرمهای تو سلطان کسی
هوش مصنوعی: به خاطر ظلمهایی که به من کردهای، دیگر تاب ایستادن ندارم و از لطف و بزرگواریهایت خجالتزدهام، ای پادشاه.
چاک شد جیب من، ای هجر، ز دست ستمتنرسد دست تو، یارب، بگریبان کسی
هوش مصنوعی: به خاطر جدایی و دوری، جیب من پاره شد و این درد و سختی ناشی از ستمی است که تو بر من روا داشتی. ای کاش کسی وجود نداشته باشد که به تو دسترسی پیدا کند و از این رنج من باخبر نشود.
حال شبهای مرا بی خبری کی داند؟که شبی روز نکردست بهجران کسی
هوش مصنوعی: کسی نمیداند که شبهای من چقدر پر از غم و بیخبری است، زیرا هیچکس نتوانسته است شب را به روز تبدیل کند و از درد جدایی رها شود.
گر جدا ماندم از آن ماه ملامت مکنیدچه کنم؟ چرخ فلک نیست بفرمان کسی
هوش مصنوعی: اگر از آن ماه زیبا دور ماندم، شما مرا ملامت نکنید. چه میتوانم بکنم؟ دنیا زیر فرمان هیچ کس نیست.
هوسم هست که: دامان تو گیرم، لیکنبی کسان را نرسد دست بدامان کسی
هوش مصنوعی: میل وخواستم این است که دامن تو را بگیرم، اما به دست آوردن چیزی از کسی برای بیکسان امکانپذیر نیست.
از فغانهای هلالی خبری نیست تراوه! که هرگز نکنی گوش بافغان کسی
هوش مصنوعی: هیچ نشانهای از نالههای هلالی برای تو وجود ندارد، وای! که هیچگاه قصد نداری به نالههای کسی گوش فرادهی.