تناجی
امیر معزی نیشابوری

شمارهٔ ۳۲

مشکن صنما عهد که من توبه شکستموز بهر تو در کنج خرابات نشستم
اندر صف خورشیدپرستان شدم اینکزیرا که میان سخت به زنّار ببستم
پیش تو برم سجده میان‌بسته به زنّارتا خلق بدانند که خورشیدپرستم
بندم کن و حدّم بزن ای شحنهٔ خوبانکز هجر تو دیوانه و از عشق تو مستم
از مستی و دیوانگی من چه گریزیکز تو گذرم نیست به هر حال که هستم