تناجی
حکیم نزاری قهستانی

شمارهٔ ۱۰۵

آتش سودای تو جانم بسوختیک شررش هر دو جهانم بسوخت
سوخته را خوش بتوان سوختنسوخته‌ای بودم از آنم بسوخت
طاقت خورشید وصالم نبودحیرت از آن وسع و توانم بسوخت
از من و ما گر اثری بود، رفتعشق به‌کل نام و نشانم بسوخت
قصد سخن کردم تا سوز دلشرح دهم ، کام و زبانم بسوخت
خواستم از درد که احوال جانوصف کنم، شرح و بیانم بسوخت
نامهٔ اندوه نهادم اساسسوز سخن کلک و بنانم بسوخت
بس که چراغ نظر افروختممردمک چشم عیانم بسوخت
دود سخن روزن حلقم ببستتفِّ جگر شمع روانم بسوخت
قصه دراز است نزاری خموشگو همه پیدا و نهانم بسوخت