شمارهٔ ۳۳۷
هوش مصنوعی: این اشعار درباره غم و افسوس گذر عمر و جوانی بدون لذت و همراهی با دوستان صحبت میکند. شاعر به سرعت گذر زمان و لحظات زیبا مانند بهار و باد اشاره میکند و از نابودی آرزوها و حسرتخوردنهایی صحبت میکند که ناشی از سرنوشت و چرخش زمان است. او از آتش دل و غم درونیاش میگوید و به بیمعنایی زندگی بدون هدف اشاره میکند. در نهایت، شاعر به این واقعیت که نمیتوان چیزی را تغییر داد و باید با تقدیر کنار آمد، اشاره میکند.
دریغ عمر که بی روی دوستان بگذشتچو باد صبح که بر طرف بوستان بگذشت
هوش مصنوعی: عمر کوتاه و گرانبها بود و افسوس که بدون دیدار دوستان سپری شد، همانطور که نسیم صبحگاهی به سرعت از کنار گلها میگذرد.
دریغ سود ندارد چو اختیار از دستبرفت هم چو خدنگی که از کمان بگذشت
هوش مصنوعی: وقتی اختیار از دست برود، فایدهای ندارد که حسرت بکشیم، مانند تیراندازی که تیر از کمانش رها شده و دیگر قابل بازگشت نیست.
بهار عمر جوانی و بی غمی افسوسکه هم چو قافله ی باد مهرگان بگذشت
هوش مصنوعی: بهار زندگی جوانی و شادی به سرعت گذشت و افسوس که مانند کاروانی از باد در فصل خزان، به سرعت سپری شد.
تو خود قیاس کن ای بی خبر که در دل ماچه آتش است که دودش ز آسمان بگذشت
هوش مصنوعی: به خودت بیا و تصور کن، ای کسی که از حال ما بیخبری، در دل ما چه آتشی شعلهور است که دودی آن به آسمان رفته است.
بسوخت حلق من از بس که برق آه دلمز سینه هم چو براق سبک عنان بگذشت
هوش مصنوعی: حلق من به خاطر آههای دردناک قلبم سوخته است، همانطور که یک اسب تندرو بدون هیچ وقفهای از کنار سینهام گذشت.
هنوز دیده به هم می نهم تعالی اللهز هر چه بر سرم از گردش زمان بگذشت
هوش مصنوعی: من هنوز چشمانم را به هم میزنم و به خداوندی که از هر چیزی که بر من گذشت و تحت تاثیر زمان است، پناه میبرم.
چه حاصل از سفر بی مراد هیچ همینفسانه ای که فلان آمد و فلان بگذشت
هوش مصنوعی: سفر بدون هدف چه سودی دارد؟ فقط داستانهایی باقی میماند که فلانی آمد و فلانی رفت.
نزاریا چه کنی چاره نیست تن دردهبه جور چرخ که کار تو زین و آن بگذشت
هوش مصنوعی: نزاریا چه کنی، چارهای نیست. باید تحمل کنی بدبختیها را، زیرا کار تو دیگر تمام شده است و گذشته است.