شمارهٔ ۶۱۷
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به عشق و حالاتی که در آن تجربه میکند، میپردازد. او میگوید که عشق او از عمق وجودش سر میزند و عقل او را در این مسیر راهنمایی نمیکند. عشقش چنان قوی است که مانند نوری از آتش میدرخشد و او به دنبال درک آن حالتی است که در آن قرار دارد. شاعر حس میکند که در توصیف این حالات به کلمات نمیتواند اعتماد کند و در عالم عشق و مستی خود غرق است. او از حال و هوای خود سخن میگوید که از عوالم دیگر الهام میگیرد و نسبت به دنیا و مادیات بیاعتناست. در نهایت، شاعر با اشاره به روز قیامت و نبود دوستان واقعی، به بیپناهی و تنهایی خود در عشق اشاره میکند و از خداوند میخواهد که راز دلش را فاش نکند.
هرگزم عشق نشد از سرِ پُر سودا دورعشق از مشعلۀ نار برانگیزد نور
هوش مصنوعی: هرگز عشق من از افکار پریشان دور نشد، زیرا عشق همچون شعلهای از آتش، نور و روشنی میآفریند.
من نه بر قاعدۀ عقل و خرد سیر کنمکه منم شیفته و شیفته باشد معذور
هوش مصنوعی: من طبق منطق و عقل رفتار نمیکنم، چون عاشق هستم و عشق به من اجازه میدهد که غیرمنطقی باشم.
طاقتِ نورِ تجلّی و چو من مسکینینشنیدی صفتِ حالِ کلیمالله و طور
هوش مصنوعی: تحمل نور فراوان تجلی را نداری، و همچنین حال و صفت موسی کلیمالله و کوه طور را نمیتوانی بشنوی.
نظری از طرفِ سَتر برون کرد و مرابیخبر کرد چنین در صفتِ کشف و ظهور
هوش مصنوعی: نگاهی از سمت سَتر به سوی من آمد و بدون اینکه متوجه شوم، مرا در وضعیت کشف و نمایان شدن قرار داد.
من و پروایِ کسی این چه حدیث است خموشآخر آنجا که تواند که کند میل به حور
هوش مصنوعی: من و نگران کسی بودن چه معنایی دارد؟ بهتر است که سکوت کنیم، زیرا در جایی که امکان جذب به زیباییها وجود دارد، هیچکس به فال و غمهای دیگر توجهی نمیکند.
از من آن حال مپرسید که چون بود و چه رفتمست و لایعقلم از جرعۀ آن جامِ طهور
هوش مصنوعی: حال من را نپرسید، چرا که در حالت مستی و بیخیالی ناشی از نوشیدن آن جام پاک و روحبخش، هیچ چیز برایم مهم نیست.
نه از آنم که به غیری متعلّق باشممغز را گرم کند عاقبتالامر غرور
هوش مصنوعی: من از آن دسته نیستم که به کسی غیر از خودم وابسته باشم، زیرا در نهایت، این غرور است که انسان را به اشتباه میاندازد.
مردۀ جهل نشد زنده وگرنه نافخدیر شد تا به جهان در بدمیدهست این صور
هوش مصنوعی: جهل به صورت مردهای باقی مانده و اگر زنده میشد، نور و روشنی به دنیا نمیرسید. این حقیقتی است که در دنیا به وضوح دیده میشود.
من و کنجِ خود و گنجِ سخن و نقدالوقتتو و موعودِ می و منتظرِ حور و قصور
هوش مصنوعی: من در گوشهای از دنیا به فکر و سخن مشغولم، و تو در زمان حال به انتظار میگذرانی، در حالی که به می و وعدههای بهشتی و لذتها فکر میکنی.
آه از دستِ نزاری که سری پر سودامیکند رازِ دلم فاش و نترسد ز غیور
هوش مصنوعی: آه از دست کسی که افکاری پر از آرزو دارد و راز دلم را روشن میکند، بدون اینکه از عشق و غیرت بترسد.
خوش دلم زان که نباشند محبّان خَصممروزِ محشر که برآرند سر از خاکِ قبور
هوش مصنوعی: دل من شاد است چون در روز قیامت، دوستداران و یارانی که برایم خاص و ویژه بودند، از خاک قبرهایشان برمیخیزند و به یاد میآورند.