شمارهٔ ۷۵۷
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از درد جدایی و فراق معشوق صحبت میکند. او نه صبر دارد و نه توانایی وصال را، و ملالی که از نبود معشوق احساس میکند، او را رنج میدهد. عشق او به معشوق هر روز بیشتر میشود و در عین حال، احساس میکند که معشوق در حال فریفتن او با زیباییاش است. شاعر به دوگانگی عشق و دشمنی اشاره میکند و از غم و درد ناشی از این احساسات شکایت دارد. او به ناامیدی میرسد و آرزو دارد که از دیار معشوق برود، اما نمیتواند چون به شدت به او وابسته است. در نهایت، از معشوق درخواست میکند که به او رحم کند و از سختیهایی که بر او میگذرد آگاه باشد.
نه بی تو طاقتِ صبر و نه با تو رویِ وصالترا ز من چو مرا از جهان گرفت ملال
هوش مصنوعی: نه میتوانم بدون تو تحمل کنم و نه با تو میتوانم به وصال برسم. غم و اندوهی که از تو و جداییات به دل دارم، مرا از جهان دور کرده است.
سمومِ هجر تو دود از دلم برآوردیاگر نه بویِ تو می بُرد می ز بادِ شمال
هوش مصنوعی: دوری و فراق تو موجب آتش در دل من شده است و اگر نبود، عطر تو از نسیم شمال نمیبرد.
رقیب راست گمان می برد که پنداردکه در کنارِ منی روز و شب ولی به خیال
هوش مصنوعی: رقیب به اشتباه فکر میکند که همیشه در کنار من هست و من را در روز و شب همراه خود میبیند، اما این تنها یک خیال است.
چو بر تو شیفته تر می شوم ز غایتِ شوقتو هم فریفته تر می شوی به حسن و جمال
هوش مصنوعی: هرچه بیشتر به تو علاقهمند میشوم، از شدت شوق تو نیز فریفتهتر و دلبرانهتر میگردی.
ترا که دوست گرفتم گمان نمی بردمبه دشمنی و چنین دشمنی به حّدِ کمال
هوش مصنوعی: وقتی تو را به عنوان دوست پذیرفتم، هرگز فکر نمیکردم که به دشمنی بپردازی و این دشمنی تا این حد کامل باشد.
ببخش بر منِ مسکین اگر دلی داریکه بر اسیرِ زبون رحمت آورد قتّال
هوش مصنوعی: اگر دلی داری که به اسیر بیپناه رحم میکنی، بر منِ بیچاره که در چنگال سختی هستم، ببخش.
چو نا امید شوم دم به دم بر آن باشمکه از دیارِ تو رحلت کنم هم اندر حال
هوش مصنوعی: هرگاه که ناامید شوم، همیشه در فکر این هستم که از سرزمین تو بروم و در این حال نیز چنین میکنم.
و لیک بی دل و بی جان کجا توانم رفتکه مبتلا شده ام هم چو مرغِ بی پر و بال
هوش مصنوعی: اما بدون دل و جان، کجا میتوانم بروم؟ من گرفتار شدم، مانند پرندهای که پر و بالی ندارد.
نزاریا چه کنی هم چنین به زاریِ زارجفاش می کش و خوش می گری و خوش می نال
هوش مصنوعی: نزاریا، چه کار میکنی؟ به حال و روز خودت گریه کن و با دل شکسته و نالیدن خوش بگذران.