شمارهٔ ۱۱۶۲
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از یاری سخن میگوید که پس از دوستی و ارتباط نزدیک، ناگهان به او خیانت کرده و دلها را میسوزاند. او از این ناامیدی و درد دیگران شکایت میکند و از یار میپرسد که چه دلیلی برای این بیوفایی وجود دارد. شاعر به احساسات عمیق و رنجی که افراد دچار آن شدهاند اشاره میکند و از یاری میخواهد تا به عمق درد و رنجهای دیگران پی ببرد.
هیچ یاری بود که برگردیبعدِ چندین که دوستی کردی
هوش مصنوعی: آیا کسی هست که پس از مدتها دوستی، دوباره به سراغت بیاید؟
از تو گو روزگار برخور ، مابرنخوردیم و خونِ ما خوردی
هوش مصنوعی: روزگار به تو کمک میکند، اما ما هیچیک از تو بهرهای نبردیم و تنها تو از ما بهرهبرداری کردی.
دلِ خلقی بسوختی آخِرتا کی ای شوخ نا جوان مردی
هوش مصنوعی: ای جوان بیمروت، تا کی دل مردم را میسوزانی و سبب رنجشان میشوی؟
تو بدین جفتِ چشم و ابروی طاقرستخیز از جهان برآوردی
هوش مصنوعی: تو با چشمان زیبا و ابروان کمانیات، باعث به وجود آمدن حیات و شگفتی در این دنیا شدهای.
دردِ بی چارگانِ سوخته دلچه شناسی که فارغ از دردی
هوش مصنوعی: تو نمیدانی درد دلسوختگان و بیچارهها چیست، چون خودت از احساس درد فارغ و بیخبر هستی.
خونِ دل می دهی نزاری راکش به خونِ جگر بپروردی
هوش مصنوعی: شما با دلنگرانی و غم فراوان، کس دیگری را هم حمایت و پرورش میدهید که خودش از درد و رنج زیادی رنج میبرد.