شمارهٔ ۱۲۱۶
هوش مصنوعی: این شعر به بیان حالاتی از مستی و هشیاری پرداخته و به مخاطب هشدار میدهد که اگر نمیتواند در این حالتها به سر ببرد، بهتر است خود را رها کند. شاعر میگوید که همه چیزهایی که یاد گرفتهای و تجربه کردهای، در نهایت باید رها شوند و دل باید به وصال دوست معطوف شود. او به یکتایی و دوری از کثرت اشاره میکند و میگوید که برای رسیدن به حقیقت و وصال معشوق، باید از خود عبور کرد و به حالتی تسلیم رسید. شاعر همچنین به نقد خودبینی و غرور میپردازد و تأکید میکند که انسان در نهایت از خود هیچ نیست و باید عادتهای ناخوشایند و دینی که بر گردن دارد را کنار بگذارد. در نهایت، از خداوند میخواهد که بندهاش را بپذیرد و از او خرسند باشد.
گر طاقت ما داری در مستی و هشیاریورنه سر خود گیری به زان که دل آزاری
هوش مصنوعی: اگر میتوانی در حالت مستی و هشیاری با من کنار بیایی، این خوب است، در غیر این صورت بهتر است خودت را کنار بگذاری، زیرا باعث آزار دلم خواهی شد.
هر چیز که دانستی هر چیز که ورزیدیزان ها همه بازآیی وان ها همه بگذاری
هوش مصنوعی: هر چیزی که یاد گرفتهای و هر مهارتی که کسب کردهای، در نهایت باید آنها را رها کنی و به اصل خود بازگردی.
دم دم دلِ مُشتاقان افتد به دگر جاییما را نبود جایی جز گوشه ی بی کاری
هوش مصنوعی: دل عاشقپژوهان هر لحظه به جایی دیگر میرسد، اما ما جایی نداریم جز گوشهی بیکاری و تنهایی.
ره نیست موحّد را در خانقهِ کثرتزیرا که بود واحد مفروع ز بسیاری
هوش مصنوعی: سر راه مردان خدا و پرهیزکاران، در مکانهای متعدد و پرآشوب، نمیتوان به راحتی به حقیقت واحد رسید. چرا که وجود واقعی و اصلی، از کثرت و بسیاری امور جدا و واحد است.
این مرتبه گر خواهی کز خویش کنی حاصلهرگز نشود الّا از موهبت باری
هوش مصنوعی: اگر میخواهی به نتایج و دستاوردهایی دست پیدا کنی، باید از نیروی الهی و عنایت خداوند بهرهمند شوی؛ زیرا بدون آن، هیچچیزی محقق نخواهد شد.
تا در طلبِ جانان دل بر نکنی از جانمشغول ندارندت الّا به جگر خواری
هوش مصنوعی: اگر به دنبال محبوب خود هستی و دل از جان برنمیکنی، هیچکس تو را نخواهد فهمید جز کسانی که از درد و سوز جگر آشنا هستند.
زنهار مرو با خود کان جا نرسی وز خودصعب است سفر کردن تا سهل نپنداری
هوش مصنوعی: مراقب باش که با خود نروی، چرا که آنجا نمیتوانی به مقصد برسی و سفر کردن از خود بسیار دشوار است، پس آن را آسان نپندار.
ای خامِ بیفسرده نه زنده و نه مردهاز دوست نمی گویم از خود چه خبر داری
هوش مصنوعی: ای بیخبر و بیاحساس، نه زندهای و نه مرده، من از عشق به دوست سخن نمیگویم، تو از حال خود چه میدانی؟
تو هیچ نیی وز خود برساخته ای چیزیاز سر بنهی روزی خودبینی و جبّاری
هوش مصنوعی: تو هیچچیزی نیستی و آنچه که از خود ساختهای، بیاساس و نادرست است. روزی به خودت میآیی و متوجه میشوی که این خودبینی و تکبر، تنها توهمی بیش نیست.
غافل منشین چندین مپرست بت سنگیندر گردنِ تو دینی حقّ است که بگزاری
هوش مصنوعی: فریب نخور و غافل نباش، نگذار که عشق و وابستگی به بتهای بیجان، بار سنگینی بر دوش تو بگذارد. بر دوش تو حقیقتی وجود دارد که باید به آن پایبند باشی.
تا روز کنی عادت چون سوختگان هر شببر خاکِ درِ تسلیم از دیده گهرباری
هوش مصنوعی: چنان رفتار کن که مانند سوختگان هر شب بر زمین درِ تسلیم و پذیرش، اشک و غم بریزی.
ای عذر پذیرنده خشنود شو از بندهبپذیر نزاری را تا چند کند زاری
هوش مصنوعی: ای کسی که عذرها را میپذیری، لطفا از بندهات خشنود شو و تقاضای مرا بپذیر. تا کی باید در این حال زاری کنم؟