شمارهٔ ۱۵۶
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به محبوب خود خطاب میکند و از او میپرسد که کجاست و چرا به او توجهی ندارد. او به یادآوری عهد و محبتهای گذشته میپردازد و از بیوفایی محبوب گلایه میکند. شاعر احساس ناشکری و غم را بروز میدهد و از بیخبری محبوب از حال او و دیگران صحبت میکند. در نهایت، او به تضاد میان مقام و منزلت خود و محبوب اشاره میکند و از غم خود به خاطر دوری او سخن میگوید. شاعر با نگاهی عمیق به روابط انسانی، احساسات و کنشهای درونی خود را بیان میکند.
خه، شاد و کش آمدی کجایی؟شرمت بادا ز بی وفایی
هوش مصنوعی: آه، چقدر خوشحالی و سرزندهای! کجا هستی؟ ای کاش به بیوفاییات شرمنده باشی.
کو آن عهد و استواری ؟کو آن همه مهر و آشنایی؟
هوش مصنوعی: کجا رفته آن پیمان و ثباتی که داشتیم؟ کجا رفته آن محبت و دوستی عمیق که میان ما بود؟
خود هیچ ز حال ما نپرسییک لحظه بنزد ما نیایی
هوش مصنوعی: تو حتی یک لحظه هم از حال ما نمیپرسی و نزد ما نمیآیی.
جان و سر تو که هم سر آیدآن محتشمیّ و این گدایی
هوش مصنوعی: جان و سر تو که مساوی است با آن بزرگواری و این فقر و تهیدستی.
ما را چو فقاع بسته کردیتا کوزه ز دیگران گشایی
هوش مصنوعی: تو ما را به شکلی محدود کردهای و حالا برای اینکه دیگری را به راحتی مطرح کنی، باید ما را فراموش کنی.
گفتی که ز من جفا نبینیهر چند که بیشم آزمایی
هوش مصنوعی: گفتی که هرگز از من بدی نخواهی دید، هرچند که امتحانم کنی و به سختیها بگذاریم.
تقصیر نمی کنی زه توتو خود نه ز مردم جفایی
هوش مصنوعی: تو را نمیتوان ملامت کرد، زیرا خیانت از تو نیست، بلکه از ناپاکی و بدی مردم ناشی میشود.
ای غم ز تو من چه عذر خواهم؟پیوسته تو در صداع مایی
هوش مصنوعی: ای غم، چه دلیلی برای عذرخواهی از تو دارم؟ تو همیشه در وجود من و در گریهها و اندوههایم هستی.
وی وصل ترا چه بود باریکز دور رخم نمی نمایی
هوش مصنوعی: تو چه نیازی به وصال من داری وقتی که از دور به چهرهام نگاه نمیکنی؟
ای دل تو عظیم تیره روییوی عقل تو سخت تیره رایی
هوش مصنوعی: ای دل، تو دارای چهرهای سیاه و زشت هستی و ای عقل، تو نیز دیدگاههای روشنی نداری.
ای اشک تو باری از میانهبر خود زده یی دو روشنایی
هوش مصنوعی: ای اشک تو، گویی که دو روشنایی را از دل خود بیرون آوردهای.