شمارهٔ ۷۰۳
هوش مصنوعی: در این شعر، گوینده به یاد لحظات خوشی میافتد که در کنار یار خود (که به زیبایی توصیف شده) گذرانده است. در حالی که دوستان و آشنایان او از آن لحظات لذت میبردند و دور شدند، تنها چیزی که برای گوینده باقی مانده، درد و حسرتی عمیق است که همچون خون جگر بر دامنش نشسته است.
من بودم دوش و یار سیمین تن منجمعی ز نشاط و عیش پیرامن من
هوش مصنوعی: من دیشب با یار زیبا و خوشرنگم بودم و دور و برم پر از جمعیت و شادی و نشاط بود.
ایشان همّه صبحدم پراگنده شدندجز خون جگر که ماند بر دامن من
هوش مصنوعی: همه از صبح زود پراکنده شدند و تنها خون دل من باقی مانده است بر دامن من.