شمارهٔ ۱۰ - وله ایضا
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از احساس تنهایی و دلشکستگی خود میگوید. او به این نکته اشاره میکند که هیچ همدلی در جهان ندارد و همواره در غم و اندوه خود غرق است. محبت و آرزوی وصال معشوقش او را به مرز ناامیدی کشانده است، و او به شدت دچار درد و رنج است. شاعر از زخمهایی که بر دلش نشسته سخن میگوید و بیان میکند که دیگر توان نوشتن و بیان غمها را ندارد. در نهایت، او به اندازه پیوند عمیقش با معشوقش، از فقدان او رنج میبرد و به ناامیدی خود اذعان میکند. این شعر شامل تمایل شدید به ارتباط و نزدیکی با کسی است که او را درک میکند، اما در عین حال به تلخی تنهایی و دلشکستگی نیز میپردازد.
زهی یار من نیست همتاش و اللهگرش دوست دارم بود جاش والله
هوش مصنوعی: دوست من هیچ کس را ندارد که هم اندازه او برایش مهم باشد و به خدا قسم اگر او را دوست داشته باشم، هیچ جای دیگری نمیتواند جای او را بگیرد.
ز صد ملک به سوز و سوداش حقاز صد صلح به خشم و صفراش والله
هوش مصنوعی: از میان صد سرزمین و سرنوشت، واقعا حس میکنم که در آتش عشق و درد به سر میبرم، و این حالت به مراتب بیشتر از هر نیکی و آرامشی است که ممکن است در صلح به دست آید.
برای تری لفظ و الفاظ خوبشتوان گشت خاک کف پاش والله
هوش مصنوعی: برای رسیدن به کلام زیبا و دلنشین، حتی میتوان خاک زیر پا را به سخن تبدیل کرد.
تمنای وصلش همی کرد جانمخطا بود جمله تمناش والله
هوش مصنوعی: جانم آرزو داشت به وصالش دست یابد، اما همه این خواستهها اشتباه بود، به خدا قسم.
دلم قفل محنت بروبر گشادیدریغا اگر چرخ یاری ندادی
هوش مصنوعی: دل من به خاطر رنج و درد قفل شده است، افسوس که اگر زمانه کمک نمیکرد، نشانهای از خوشبختی نمیدیدم.
چه در دست کز چرخ در دل ندارم؟چه کارست کز دهر مشکل ندارم؟
هوش مصنوعی: چه چیزی دارم که از چرخ زمان در دل خود ندارم؟ چه چیزی است که از دنیای پرچالش نمیتوانم حل کنم؟
کرا باز گویم که در جمله عالمنشان یکی شخص همدل ندارم؟
هوش مصنوعی: به کی بگویم که در کل این دنیا، حتی یک نفر همفکر و همدل پیدا نمیکنم؟
گه غمکشی هیچ همدم ندارمگه مشورت هیچ عاقل ندارم
هوش مصنوعی: گاهی که غم و اندوه دارم، هیچ کس را برای همدردی ندارم و زمانی که نیاز به مشورت دارم، هیچ عاقل و دانایی نیست که به من کمک کند.
برون ننهم از خانه یک روز پایمکه تا زانو از پای در گل ندارم
هوش مصنوعی: من نمیتوانم یک روز از خانه خارج شوم، تا زمانی که پایم در گل نرود و تا زیر زانو درگیر نشود.
دلا خیز تا رخت بر گاو بندمکه من برگ این جای و منزل ندارم
هوش مصنوعی: ای دل، برخیز تا من بار و بنهام را بر دوش بگذارم، زیرا من در این جا نیستم و مکانی برای ماندن ندارم.
دو صد زخم خوردم که آهی نکردمچه افتاد یا رب، گناهی نکردم
هوش مصنوعی: من دو برابر زخم و درد را تحمل کردم و هیچ آه و نالهای نکردم. حالا نمیدانم چه بلایی سرم آمده، زیرا من هیچ گناهی نکردم.
دمی از دل من جهانی بسوزدتفی از دمم خان و مانی بسوزد
هوش مصنوعی: لحظاتی از وجود من میتواند جهانی را ویران کند، و نفسی که از من برمیخیزد، میتواند خانهای را بسوزاند.
نیارم نبشتن یکی قصه از غمزخواندنش ترسم زفانی بسوزد
هوش مصنوعی: نمیتوانم داستانی از غم بنویسم، چرا که از خواندن آن میترسم زبانم بسوزد.
شبی گر زسینه ره آه بدهمنه استارگان کاسمانی بسوزد
هوش مصنوعی: در شب اگر از دل آهی برآورم، آسمانها خواهند سوخت و ستارهها به آتش خواهند افتاد.
چه دارم بدل در من اندیشۀ اوکه هرشب بهرزه روانی بسوزد
هوش مصنوعی: در من هیچ چیزی جز تفکر او وجود ندارد و هر شب روح من در این فکر به شدت در آتش میسوزد.
بشاید اگر من بدین سینه اندرندارم دلی را که جانی بسوزد
هوش مصنوعی: شاید اگر من در این دل، احساسی نداشته باشم، کسی باشد که برای من حسرت و غم داشته باشد و بر آتش دلی بسوزد.
گرفتم که دل عهد بشکست ، آریفلک با دل من چه کین داشت باری؟
هوش مصنوعی: من متوجه شدم که دل من به وعدهاش وفا نکرد، چرا که چه دشمنی با دل من داشت آسمان!
دل غمکش غصه خور داشتم منکش از جان خود دوستر داشتم من
هوش مصنوعی: دل غمگین و ناراحت داشتم و برای کسی که در دلم جا داشت، از جان خود بیشتر دوستش داشتم.
یکی شاخ امید بود آن دل منکه از اشک پیوسته تر داشتم من
هوش مصنوعی: دل من مانند شاخی پر از امید است که به خاطر اشکهای مداومم، بیشتر و بیشتر رشد کرده است.
همی تا که دانستم از وی نشانیجهانی پر از شور و شر داشتم من
هوش مصنوعی: تا زمانی که نشانهای از او به دست آوردم، در دلم جهانی پر از هیجان و آشفتگی وجود داشت.
بسی جستم و چون نشانی نبد زودل از دل بیکباره برداشتم من
هوش مصنوعی: مدت زیادی تلاش کردم و وقتی نتوانستم نشانهای از او پیدا کنم، ناگهان از دل خود دلداری گرفتم و دل را رها کردم.
بایزد گر از وی خبر دیده ام منخدا داند که از وی خبر داشتم من
هوش مصنوعی: اگر خداوند از او (بایزد) خبر داشته باشد، پس من نیز میدانم که از او خبر داشتهام.
مگر خود نبودست اندر تنم دلوگرنه کجا شد اگر داشتم من ؟
هوش مصنوعی: آیا من دل در بدنم ندارم؟ اگر داشتم، پس آن کجا رفته است؟
پیامی که کرد او به منه از دل من ؟سلامی که او بمن از دل من؟
هوش مصنوعی: پیامی که او به من داد، از عمق دل من بود. سلامی که او به من فرستاد، از صمیم قلبم بود.