شمارهٔ ۲۰ - مرگ دوست
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به احساس بیرمق و ناامیدی خود از زندگی میپردازد. او از مرگ دوستی سخن میگوید که باعث شده میل به زندگی را از دست بدهد. در ادامه، به فانی بودن دنیا و بیثباتی آن اشاره میکند و از اینکه دیگران نمیتوانند جایگاه او را پر کنند، ابراز خوشحالی میکند. شاعر به بزم عشق و خجلتی که بر سر این موضوع دارد اشاره میکند و نشان میدهد که هرچند ظاهرش خوب نیست، اما درونش خالی از زندگی است. او به عشق دیوانهکننده اشاره کرده و میگوید که اگر نتواند از دردهای درونیاش سخن بگوید، زندگیاش بیمعناست. در نهایت، شاعر به حس ناامیدی و عدم آشیانی در زندگیاش اعتراف میکند و از خود به عنوان فردی ناتوان یاد میکند که در این دنیا جایی ندارد.
به مرگ دوست مرا میل زندگانی نیست؟ز عمر سیر شدم مرگ ناگهانی نیست؟
هوش مصنوعی: من دیگر به زندگی بیعلاقهام و با مرگ دوستم، برایم جذابیتی در ادامهی عمر نمانده است. به طوری که از زندگی خسته شدهام و مرگ ناگهانی برای من ترسناک نیست.
بقای خویش نخواهم از آنکه میدانمکه اعتماد بر این روزگار فانی نیست
هوش مصنوعی: برای ماندن در این دنیا به چیزی وابسته نخواهم شد، چون میدانم اعتماد به این روزگار گذرا ناپایدار است.
خوشم که هیچکس از من دگر نشان ندهدبه کوی عشق نشان به ز بینشانی نیست
هوش مصنوعی: من خوشحالم که هیچکس دیگر نشانی از من در مسیر عشق ندهد، چرا که بینشانی خود به اندازهی نشانی اهمیت دارد.
سیاه روی نداری شود که گر برومبه بزم دوست به جز خجلت ارمغانی نیست
هوش مصنوعی: اگر چهرهای زشت و نازیبا داشته باشم، وقتی به محفل دوست بروم، چیزی جز شرمندگی برایم نخواهد بود.
خزم به خرقهٔ پشمینِ خود که این گرمیبه خرقهٔ خز و در جامهٔ یمانی نیست
هوش مصنوعی: من در لباس پشمی خود به سرما و گرما توجه دارم، زیرا این گرما در لباسهای گرانبهایی مانند خز یا یمانی وجود ندارد.
رهین منّت چشمم نه چشمهٔ حیوانبگو به خضر که این وضع زندگانی نیست
هوش مصنوعی: من اسیر لطف و نگاه چشمان تو هستم، نه چشمهٔ آب حیات. به خضر بگو که این گونه زندگی کردن نیست.
سراغ وادی دیوانگان ز مجنون گیرجنون عشق بود این شترچرانی نیست
هوش مصنوعی: به دنبال مسیر دیوانگان برو و از مجنون عشق راه را بپرس؛ زیرا این کار از توان هر شترچرانی خارج است.
به پرسش دل من آیی آن زمان که مرابرای گفتن درد درون زبانی نیست
هوش مصنوعی: تو زمانی به سوالات دل من پاسخ میدهی که من دیگر زبانی برای بیان دردهایم نداشته باشم.
به زیر خرقه ز من مشتی استخوان مانده استبه جان دوست که در زیر جامه جانی نیست
هوش مصنوعی: در زیر پوشش من فقط تکهای از استخوان باقی مانده است، و برای دوست، در زیر لباس، هیچ جانی وجود ندارد.
تو شاهبازی و خواهی کنی سرافرازممنم خجل که در این باغم آشیانی نیست
هوش مصنوعی: تو مثل شاهباز هستی و میخواهی بر قلهها پرواز کنی، اما من در این باغ، همچنان خجالتزدهام که جایی برای سکونت و آرامش ندارم.
وحید عصر خودی عارفا بدان امروزکه از برای تو در زیر چرخ ثانی نیست
هوش مصنوعی: در این روزها، بدانی که هیچ چیزی در این دنیای فانی و زیر آسمان برای تو ارزش ندارد.