رباعی شمارهٔ ۸
حکایت معشوقهای است که عهد و پیمان دوستی و وفاداری را شکسته و با طعنه به یارش میگوید از این به بعد باید مرا در خواب ببینی و اینگونه میپندارد که یارش پس از رفتن او میتواند خواب راحتی داشته باشد، در حالیکه چنین نیست.
آن یار که عهدِ دوستاری بشکستمیرفت و منش گرفته دامان در دست
یارم که وفای عهد نکرد و پیمان وفاداری را شکست، از من جدا میشد در حالیکه من دست به دامان او شده بودم که منصرف شود.
میگفت «دگر باره به خوابم بینی»پنداشت که بعد از آن مرا خوابی هست
به من میگفت: مگر مرا در خوابهای خود ببینی (دیگر مرا نخواهی دید) او فکر میکرد بعد از رفتنش من میتوانم راحت بخوابم.