بخش ۱۹ - حکایت دهقان در لشکر سلطان
داستان درباره کدخدایی است که برای اولین بار لشکریان پادشاه را میبیند و از آن همه شکوه و هیبت وحشتزده میگردد و احساس ناچیز بودن میکند. شاعر در ادامه میگوید که حکایتی که از من شنیدید درباره نکته مهمی است که بزرگان و سخنوران دربارهاش سخن گفتهاند و در ادامه قصه شخصی را روایت میکند که از یک کرم شبتاب علت بیرون نیامدنش را در روز میپرسد.
رئیس دهی با پسر در رهیگذشتند بر قلب شاهنشهی
کدخدایی و پسرش به لشکر شاه رسیدند و از میان لشکریان گذشتند.
پسر چاوشان دید و تیغ و تبرقباهای اطلس، کمرهای زر
پسر، چاووشهای لشکر را دید و شمشیرها و تبرها را و لباسهای زیبای لشکریان و کمربندهای طلای آنها را.
یلان کماندار نخجیر زنغلامان ترکش کش تیرزن
همچنین پهلوانان و غلامان کماندار را
یکی در برش پرنیانی قباهیکی بر سرش خسروانی کلاه
برخی لباسهای پرنیان پوشیدهبودند و برخی کلاه مُرصّع بر سر داشتند.
پسر کان همه شوکت و پایه دیدپدر را به غایت فرومایه دید
وقتی پسر آن همه شکوه و مقام را دید؛ جاه و مقام پدرش در نظر او حقیر بهنظر رسید
که حالش بگردید و رنگش بریختز هیبت به بیغولهای در گریخت
پس رنگ روی کدخدا زرد شد و از وحشت به خرابهای پناه برد.
پسر گفتش آخر بزرگ دهیبه سرداری از سر بزرگان مهی
پسر به او گفت: تو کدخدا هستی تو از بزرگان ده سرتر هستی
چه بودت که ببریدی از جان امیدبلرزیدی از باد هیبت چو بید؟
چه شد که از جان ناامید شدی؟ و از این شکوه و عظمت وحشتزده شدی؟
بلی، گفت سالار و فرماندهمولی عزتم هست تا در دهم
گفت: بله، بزرگ ده هستم اما بزرگ هستم تا زمانیکه در همان ده هستم.
بزرگان از آن دهشت آلودهاندکه در بارگاه ملک بودهاند
همان بزرگان وقتی که به بارگاه پادشاه میرسند (احساس حقارت میکنند) و از هیبت و شکوه وحشتزده میگردند.
تو، ای بی خبر، همچنان در دهیکه بر خویشتن منصبی مینهی
ای بیخبر تو بدین جهت خود را مهم میپنداری که هنوز در ده هستی.
نگفتند حرفی زبان آورانکه سعدی نگوید مثالی بر آن
درباره هر نکته که سخنوران و شاعران حرفیزدهاند سعدی حکایت و داستانی میآورد.
مگر دیده باشی که در باغ و راغبتابد به شب کرمکی چون چراغ
شاید تو نیز کرمک شبتاب را شبها در باغ یا بیشهای دیده باشی
یکی گفتش ای کرمک شب فروزچه بودت که بیرون نیایی به روز؟
شخصی از آن کرمک شبتاب پرسید که چرا در روزها بیرون نمیآیی؟
ببین کآتشی کرمک خاکزادجواب از سر روشنایی چه داد
ببین آن کرمک متواضع چه پاسخ خردمندانهای داد
که من روز و شب جز به صحرا نیمولی پیش خورشید پیدا نیم
من در شب و روز و همیشه در صحرا هستم اما در برابر خورشید دیدهنمیشوم.