بخش ۲۰ - حکایت
در این متن دو حکایت است که شاعر با روایت آنها میگوید هرچه را که هست باید از پروردگار و حق دید و اوست که همهچیز را بهتر از ما میداند و هر کار او حکمتی دارد. داستان اول درباره شاعری است که وقتیکه نشان «فقط خدا» را بر روی سکههایی (که از یک حاکم به صلهگرفته است)، میبیند در دلش شوری بهپا میشود و راه بیابان در پیش میگیرد و داستان دوم داستان پیرمردی است که وقتیکه توسط راهزنان یا دزدان به بند کشیده میشود میگوید «هر چیزی که اتفاق میافتد، بهدستور سلطان است». شاعر با روایت این دو حکایت به تسلیم در برابر حکمت و خواست خدا سفارش مینماید.
ثنا گفت بر سعد زنگی کسیکه بر تربتش باد رحمت بسی
شخصی در وصف «سعد زنگی» (که رحمت خدا بر او باد) ثنایی سرود.
درم داد و تشریف و بنواختشبه مقدار خود منزلت ساختش
سعد زنگی به او سکهها داد و او را عزیز داشت و به او مهربانی کرد.
چو الله و بس دید بر نقش زربشورید و برکند خلعت ز بر
وقتی که آن شخص نقش الله و بس (فقط خدا) را بر روی سکهها دید شوریده شد و لباسهای خلعت (را که به هدیه گرفته بود) کند.
ز سوزش چنان شعله در جان گرفتکه برجست و راه بیابان گرفت
از آن هیجان و شور چنان بیتاب شد که بهسوی بیابان و خارج شهر گریخت.
یکی گفتش از همنشینان دشتچه دیدی که حالت دگرگونه گشت
یکی از ساکنان دشت و صحرا از او پرسید که «چهشد که حال تو اینچنین دگرگون شد؟»
تو اول زمین بوسه دادی به جاینبایستی آخر زدن پشت پای
تو اول به (سعد زنگی) احترام گذاشتی ( و او را ثنا گفتی) نباید اینچنین به او پشت میکردی و بیاحترامی.
بخندید کاول ز بیم و امیدهمی لرزه بر تن فتادم چو بید
خندید و پاسخ داد: من اول از بیم و امید (حاکم) مثل بید میلرزیدم.
به آخر ز تمکین الله و بسنه چیزم به چشم اندر آمد نه کس
اما در آخر برای پیروی از فرمان «فقط خدا»، دیگران در چشمم ناچیز گشتند.
به شهری در از شام غوغا فتادگرفتند پیری مبارک نهاد
در سرزمین شام غوغا و آشوب بهپا شد و پیرمردی نیکسیرت را بهاسیری گرفتند.
هنوز آن حدیثم به گوش اندر استچو قیدش نهادند بر پای و دست
سخن او را، وقتی که بر دست و پای او بند میزدند، هنوز فراموش نکردهام که
که گفت ار نه سلطان اشارت کندکه را زهره باشد که غارت کند؟
اگر دستور سلطان نیست، چه کسی جرأت دارد اینکارها را انجام دهد و غارت کند؟
بباید چنین دشمنی دوست داشتکه میدانمش دوست بر من گماشت
شایسته است که چنین دشمنی را که از طرف دوست مأمور شده، دوستداشتهباشم.
اگر عز و جاه است و گر ذل و قیدمن از حق شناسم، نه از عمرو و زید
اگر بزرگی و جاه و مقام است یا ذلت و خواری؛ من همهچیز را از حق و پروردگار میبینم نه از فلان و بهمان.
ز علت مدار، ای خردمند، بیمچو داروی تلخت فرستد حکیم
ای آدم خردمند و دانا! از هیچ بیماری و دردی مترس و اندوهگین مباش وقتیکه حکیم داروی آنرا برای تو میفرستد.
بخور هرچه آید ز دست حبیبنه بیمار داناتر است از طبیب
هرچه که از دست دوست به تو میرسد، بپذیر؛ زیرا حکیم از بیمار داناتر است.