بخش ۲ - حکایت در این معنی
در این شعر، قطرهای از باران که از ابر میافتد، وقتی در کنار دریا قرار میگیرد، احساس حقارت میکند و با خود میگوید که در برابر عظمت دریا، کوچک و ناچیز است. در اثر تواضع و دیدن حقارت خود در برابر دریا یک صدف به او کمک میکند تا به جواهری ارزشمند تبدیل شود. در نهایت، شاعر به اهمیت تواضع و فروتنی اشاره میکند و میگوید که انسانهای باهوش همیشه راه تواضع و افتادگی در پیش میگیرند.
یکی قطره باران ز ابری چکیدخجل شد چو پهنای دریا بدید
قطرهای باران از ابری بر دریا فرو افتاد؛ وقتیکه آن قطره عظمت و بزرگی دریا را دید (از حقارت و کوچکی خود) شرمنده شد.
که جایی که دریاست من کیستم؟گر او هست حقا که من نیستم
با خود گفت: در برابر دریا من کی هستم؟ اگر او هست من اصلا وجود ندارم
چو خود را به چشم حقارت بدیدصدف در کنارش به جان پرورید
وقتی که حقارت و کوچکی خود را دید آنگاه صدف او را در آغوش گرفت و پرورد.
سپهرش به جایی رسانید کارکه شد نامور لؤلؤ شاهوار
دست تقدیر سرانجام او را به جایی رساند که تبدیل به یک مروارید بسیار گرانبها و یگانه شد.
بلندی از آن یافت کاو پست شددر نیستی کوفت تا هست شد
آن مقامی که به او رسید دلیلش افتادگی و تواضع بود و آن چه که وجود نداشت را تلاش کرد و با امیدش به آن رسید
تواضع کند هوشمند گزیننهد شاخ پر میوه سر بر زمین
آدم هوشمند شایسته تواضع و فروتنی را انتخاب میکند؛ شاخههای پربار میوه سر بر زمین خم میکنند.