بخش ۳ - حکایت در معنی نظر مردان در خود به حقارت
این متن حکایت جوانی است که به شهری وارد میشود در آنجا چون او را آدم صاحبفضلی مییابند، جایی خوب بهاو میدهند. روزی از او میخواهند که (مانند دیگران) مسجد را تمیز کند اما او آنجا را ترک کرده و وقتی او را برای خدمت نکردن سرزنش میکنند او میگوید که چون خود را آلوده یافتهاست پس مسجد را ترک کرده تا مسجد پاک شود.
جوانی خردمندِ پاکیزهبومز دریا بر آمد به دربندِ روم
جوانی دانا و پاکسرشت از راه دریا به شهر دربند روم آمد. (دربند نام شهری است بندری که در قدیم آن را ایراندژ و بابالابواب نیز مینامیدهاند)
در او فضل دیدند و فقر و تمیزنهادند رختش به جایی عزیز
در آنجوان فضل و هنر و دین و خرد دیدند و او را محترم داشته و در جایی نیکو نشاندند.
سرِ صالحان گفت روزی به مردکه خاشاک مسجد بیفشان و گرد
روزی سر صالحان (یا پیشنماز مسجد) به او گفت که مسجد را جارو و غبارگیری کن.
همان کاین سخن مرد رهرو شنیدبرون رفت و بازش کس آنجا ندید
همینکه آن مرید، این را شنید آنجا را ترک کرد و هیچکس دوباره او را در آنجا ندید. (رهرو هم بهمعنی مسافر است و هم مرید)
بر آن حمل کردند یاران و پیرکه پروای خدمت نبودش فقیر
آن دوستان و یاران چنین تصور کردند که آندرویش قصد خدمت نداشت و به خدمت، اهمیت نمیداد.
دگر روز خادم گرفتش به راهکه «ناخوب کردی به رایِ تباه
روزی خادم آن مسجد، در راه او را دید و بهاو گفت: که با آن تصمیم غلط، کار نادرستی کردی.
ندانستی ای کودکِ خودپسند؟که مردان ز خدمت به جایی رسند؟»
ای بچه مغرور، تو یاد نگرفتهای که آدمهای بزرگ از خدمت به جایی رسیدهاند؟
گرستن گرفت از سر صدق و سوزکه «ای یار جانپرورِ دلفروز
آنجوان از روی راستی گریست و گفت «ای دوست عزیز و بامحبت!
نه گَرد اندر آن بُقعه دیدم، نه خاکمن آلوده بودم در آن جای پاک
در آن بقعه که بودم گرد و غبار و خاک ندیدم، تنها چیز آلوده در آن مکان پاک، من بودم.
گرفتم قدم لاجرم باز پسکه پاکیزه به مسجد از خاک و خس»
پس از آنجا رفتم زیرا مسجد از خاک و خاشاک، پاکیزهگردد بهتر است.»
طریقت جز این نیست درویش راکه افکنده دارد تنِ خویش را
طریقت درویش راستین جز این نیست که خود را متواضع و فروتن نگهدارد.
بلندیت باید، تواضع گزینکه آن بام را نیست سُلَّم جز این
اگر بلندی و عزّت میخواهی باید راه تواضع در پیش بگیری که این بام جز این، نردبانی ندارد.