بخش ۱۹ - حکایت زاهد تبریزی
هوش مصنوعی: در این شعر، داستان عزیزی روایت میشود که در تبریز زندگی میکند و همیشه بیدار و هوشیار است. یک شب او دزدی را میبیند که در حال سرقت است و تصمیم میگیرد دیگران را خبر کند. مردم با چوب و سلاح به سمت دزد میروند، اما دزد با شنیدن صدای آنها از ترس فرار میکند.
عزیزی، با احساس رحم و دلسوزی به دزد، او را دعوت میکند و میگوید که به جای جنگ و درگیری، باید به او کمک کرد. او دزد را به خانهاش میبرد و به او احترام میگذارد. عزیزی اشاره میکند که همواره به نیکی و انسانیت باید پایبند بود، حتی اگر نامردمانی وجود داشته باشند. در نهایت، عزیزی به این نکته اشاره میکند که نیکی با همه خلق، حتی با بدها، از ویژگیهای نیکان است.
عزیزی در اقصای تبریز بودکه همواره بیدار و شب خیز بود
شخص گرانقدری اهل تبریز و اهل عبادت شب بود.
شبی دید جایی که دزدی کمندبپیچید و بر طَرْف بامی فکند
یک شب در جایی دید که دزدی طناب به سوی بام خانهای افکند (که بالا برود)
کسان را خبر کرد و آشوب خاستز هر جانبی مرد با چوب خاست
(مرد پارسا) مردم را بیدار کرد؛ فریاد و آشوب بلند شد و از هر سوی مردم چوببهدست بدانجا سرازیر شدند.
چو نامردم آواز مردم شنیدمیان خطر جای بودن ندید
هنگامیکه آن دزدِ نامردم، بانگ و فریاد مردم را شنید فرار را بر قرار ترجیح داد.
نهیبی از آن گیر و دار آمدشگریزِ به وقت، اختیار آمدش
آن فریاد و غوغا، در دلش ترسی افکند؛ فرصتیافت و از آنجا گریخت.
ز رحمت دل پارسا موم شدکه شب دزد بیچاره محروم شد
(اما) دل آن مرد پارسا (که دزد) را از دزدی محروم کرد، بهحال دزد سوخت.
به تاریکی از پی فراز آمدشبه راهی دگر پیشباز آمدش
در تاریکی در پی او رفت و از کوچهای و راهی دیگر به پیشباز (و مقابل) او رفت.
که یارا مرو کآشنای توامبه مردانگی خاک پای توام
(و به او گفت) که ای یار (همپیشه) جایی مرو که من دوست تو (و مثل تو دزد) هستم و میدانم که تو مردی و شجاعت تو را قبول دارم.
ندیدم به مردانگی چون تو کسکه جنگاوری بر دو نوع است و بس
آدمی شجاع مثل تو ندیدهام زیرا شجاعت و جنگاوری بر دو نوع است؛
یکی پیش خصم آمدن مردواردوم جان به در بردن از کارزار
یکی جنگیدن با دشمن و دیگری جان سالم بهدر بُردن در جنگ.
بر این هر دو خصلت غلام توامچه نامی؟ که مولای نام توام
شجاعت تو را در این دو خصلت و در اینباره، قبول دارم و نوکر تو هستم، (مانند غلام خود) نامی برایم انتخاب کن که بردهٔ تو هستم (مولا در اینجا یعنی غلام)
گرت رای باشد به حکم کرمبه جایی که میدانمت ره برم
اگر از روی بزرگی تصمیم بگیری و (پیشنهادم را بپذیری) به جایی که میدانم تو را راهنمایی میکنم.
سرایی است کوتاه و در بسته سختنپندارم آنجا خداوند رخت
خانهای کوتاهدیوار هست با دری قفل شده و فکرمیکنم که صاحبخانه در خانه نیست.
کلوخی دو بالای هم بر نهیمیکی پای بر دوش دیگر نهیم
(کاری است آسان) دو کلوخ روی هم میگذاریم و پای بر دوش دیگری مینهیم (و بالا میرویم.)
به چندان که در دستت افتد بسازاز آن به که گردی تهیدست باز
هر چه بهدست آوردی قانع باش؛ از اینکه امشب بیهیچچیزی برگردی بهتر است.
به دلداری و چاپلوسی و فنکشیدش سوی خانهٔ خویشتن
با چربزبانی و حیله او را بهسوی خانهٔ خود برد.
جوانمرد شبرو فرو داشت دوشبه کتفش برآمد خداوند هوش
دزد خم شد و (مرد پارسا) پای بر دوش او نهاد و (از دیوار) بالا رفت.
بَغَلطاق و دستار و رختی که داشتز بالا به دامان او در گذاشت
مقداری وسایل و لباس و رخت از روی دیوار به او داد. (غَلطاق: چوب زین)
وز آنجا برآورد غوغا که دزدثواب ای جوانان و یاری و مزد
(پس از این) از آنجا بانگ کمک برآورد که بیایید دزد را بگیرید و ثواب و مزد ببرید!
به در جست از آشوب، دزد دغلدوان، جامهٔ پارسا در بغل
آن دزد دغل از آشوبی که برخواست، همراه با وسایل و جامهها گریخت.
دل آسوده شد مرد نیک اعتقادکه سرگشتهای را برآمد مراد
آن مرد نیکنظر و پارسا خیالش آسوده شد که آدم سرگشتهای به مراد خود رسید.
خبیثی که بر کس ترحم نکردببخشود بر وی دل نیکمرد
نابکار و خبیثی که به کسی رحم و ترحم نمیکرد، آن مرد نیک بر او بخشود.
عجب ناید از سیرت بخردانکه نیکی کنند از کرم با بدان
از سیرت و سرشت خردمندان عجیب و دور از انتظار نیست که از کرم و بزرگمنشی حتی بر بدان نیکی میکنند.
در اقبال نیکان بدان میزیندوگرچه بدان اهل نیکی نیند
در اقبال و سایهٔ نیکان است که بدان میزیند و روزی میخورند، اگرچه بدان اهل بخشش و نیکی نیستند.