بخش ۲۴ - حکایتِ صبرِ مردان بر جفا
این حکایت درباره عارفی است اهل سرزمین مهان که آدم سخنور اما نادانی شروع به تمسخر او و بدگویی از او میکند؛ آن عارف از خدا میخواهد که اگر حرفهای آن شخص راست است، مرا هدایت کن و اگر کج و ناراست میگوید، او را هدایت کن. شاعر در ادامه، روشهایی اخلاقی و خردمندانه برای چنین موقعیتهایی که انسان در مقابل بدگویان و بدخواهان قرار میگیرد، ارائه کرده است و در پایان خود را قدردان چنین افرادی میداند که بدیها و عیبهایش را بهاو نشان میدهند تا خود را شخص بهتری بسازد.
شنیدم که در خاکِ وَخش از مهانیکی بود در کنجِ خلوت نهان
شنیدهام که در ولایت «وخش» از مهان، شخصی بود که خلوت گزیدهبود.
مجرّد به معنی نه عارف به دلقکه بیرون کند دستِ حاجت به خلق
عارف و فقیر بهمعنای کلمه نه فقط یک عارف بهلباس و ظاهر که به مردم دست حاجت دراز کند.
سعادت گشاده دری سویِ اودر از دیگران بسته بر رویِ او
نیکبختی بهاو دری گشوده بود و او در خلوت و بهدور از دیگران بود.
زبانآوری بیخرد سعی کردز شوخی به بد گفتنِ نیکمرد
شاعری نادان با بیشرمی از او بد گفت.
که زنهار از این مکر و دستان و ریوبجایِ سلیمان نشستن چو دیو
که وای از این حیله و ریا که او دارد و همچون دیو، خود را بجای سلیمان جا میزند.
دمادم بشویند چون گربه رویطمعکرده در صیدِ موشانِ کوی
اینها خود را پاک نشان میدهند (یا مدام وضو میگیرند) اما هدفشان چیز دیگری است. (یعنی مثل گربه زاهد هستند که قصد جلب اعتماد موشها را دارد)
ریاضتکِش از بهرِ نام و غرورکه طبلِ تهی را رَوَد بانگ دور
برای خودنمایی و نام، ریاضتکشی میکنند و نامشان همچون بانگ طبل تهی تا دوردست میرود.
همیگفت و خلقی بر او انجمنبر ایشان تفرّجکنان مرد و زن
اینها را میگفت و جمعی مرد و زن دور او جمع شدهبودند و تفریح میکردند.
شنیدم که بگریست دانایِ وخشکه یارب مر این بنده را توبه بخش
شنیدهام آن پیر دانای اهل وخش، بگریست و گفت خدایا این بنده گناهکار را نعمت توبه ببخش.
وگر راست گفت ای خداوندِ پاکمرا توبه ده تا نگردم هلاک
و اگر راست گفت مرا نعمت توبه ببخش، ای خداوند پاک! تا هلاک و گمراه نشوم.
پسند آمد از عیبجویِ خودمکه معلومِ من کرد خویِ بدم
کار عیبجوی خود را پسندیدم زیرا خوی بد مرا بهمن نمود و نشان داد.
گر آنی که دشمنت گوید، مرنجوگر نیستی، گو برو بادسنج
اگر آن هستی که دشمنت میگوید رنجیده مشو و اگر آن نیستی که او میگوید پس بهاو بگو «برو و هرچقدر میخواهی اندیشه باطل کن»
اگر ابلهی مشک را گَنده گفتتو مجموع باش او پراکنده گفت
اگر یک نادان، مِشک را بدبو خواند، تو شاد باش که او بیخود و پراکنده گفت.
وگر میرود در پیاز این سخُنچنین است گو گَندهمغزی مکُن
وگر درباره پیاز این حرف را گفت، پس راست میگوید و بهاو بگو هرزه مگو.
نگیرد خردمندِ روشنضمیرزبانبندِ دشمن ز هنگامهگیر
نگیرد آدم روشندل و پاکضمیر، زبانبندِ دشمن ز هنگامهگیر
نه آیینِ عقل است و رای و خردکه دانا فریبِ مُشَعبِد خورَد
عاقلانه و خردمندانه نیست که آدم دانا، گول یک حیلهگر را بخورد.
پسِ کارِ خویش آنکه عاقل نِشَستزبانِ بداندیش بر خود بِبَست
آنکه داناست زبان بداندیش و بدخواه را بر خود میبندد.
تو نیکورَوِش باش تا بدسگالنیابد به نقصِ تو گفتن مجال
تو درستکار و نیکورفتار باش تا آدم بداندیش فرصت عیبجویی از تو را پیدا نکند.
چو دشوارت آمد ز دشمن سخُننگر تا چه عیبت گرفت آن مکُن
اگر حرفهای دشمن تو را آزار میدهد ببین چه عیبی بر تو میگیرد پس آنرا انجام مده.
جز آن کس ندانم نکوگویِ منکه روشن کند بر من آهویِ من
جز کسی را که عیبهای مرا بر من آشکار میکند، نکوگویِ خود نمیدانم.