بخش ۲۳ - حکایتِ زاهد و بربطزن
این شعر حکایت مطربی است که ساز خود را در حال مستی، بر سر یک شخص پارسا میشکند و آن پارسا با خواست و میل خود، غرامت ساز او را میپردازد. شاعر با روایت این داستان از گذشت، فروتنی و نیکوکاری انسانهای خدادوست میگوید.
یکی بربطی در بغل داشت مستبه شب در سَرِ پارسایی شکست
نوازنده بربطی بود که در حال مستی بربط را بر سر آدم پارسایی کوبید و آنرا شکست.
چو روز آمد آن نیکمردِ سلیمبرِ سنگدل برد یک مشت سیم
روز بعد آن پارسای نیکمرد، مقداری پول برای آن آدم بیمروّت برد.
که دوشینه معذور بودی و مستتو را و مرا بربط و سر شکست
که دیشب تو مست و معذور بودی که بربط خود و سر مرا شکستی.
مرا به شد آن زخم و برخاست بیمتو را به نخواهد شد الّا به سیم
زخم من خوب شد و جای نگرانی نیست اما تو برای خرید بربط به پول نیاز داری.
از این دوستانِ خدا بر سرندکه از خلق بسیار بر سر خورند
از اینرو دوستان خدا، گرامی و عزیز هستند که بسیار از مردم جور میبینند.