بخش ۶ - حکایت
حکایت درباره یک صوفی است که دو دینار را خرج شکم و ارضای شهوت مینماید شخصی از او دراینباره میپرسد؛ او پاسخ میدهد نه شکم و نه میل جنسی او سیر نشدند، یعنی طبیعت ایندو میل طوریاست که تمامنشدنی هستند. شاعر با ذکر اینحکایت میگوید که انسان نباید عمر گرانمایه خود را مدام در پی برآوردن ارضای لذتهای جسمی کند و بهاین نکته تاکید میکند که برای حفظ تندرستی لازم است آدمی زمانی غذا بخورد که شدیدا گرسنهاست و زمانی بخوابد که خواب بر او غلبه میکند.
شکم صوفیی را زبون کرد و فرجدو دینار بر هر دوان کرد خرج
گرسنگی و میل به زن، صوفییی را در فشار قرار داد؛ دو دینار برای هردو خرج کرد.
یکی گفتش از دوستان در نهفتچه کردی بدین هر دو دینار؟ گفت
دوستی بهطور خصوصی از او پرسید؛ چهکردی با آن دو دینار؟ پاسخداد
به دیناری از پشت راندم نشاطبه دیگر، شکم را کشیدم سماط
به یکدینار از کمر خود، نشاط راندم و با دینار دیگر، شکم را مهمان کردم.
فرومایگی کردم و ابلهیکه این همچنان پر نشد وآن تهی
ابلهی و پستی کردم زیرا نه این پر شد و نه آن خالی.
غذا گر لطیف است و گر سرسریچو دیرت به دست اوفتد خوش خوری
غذا چه خوشمزه باشد چه نامطبوع؛ وقتی که دیر به دست تو بیفتد آنرا با لذت میخوری.
سر آنگه به بالین نهد هوشمندکه خوابش به قهر آورد در کمند
آدم دانا، وقتی میخوابد که شدیدا نیاز به خواب داشته باشد.
مجال سخن تا نیابی مگویچو میدان نبینی نگه دار گوی
وقتی که فرصت برای حرفزدن نمییابی، خموش باش؛ وقتی که بازی و میدان (چوگان) وجود ندارد گوی را نگهدار.
وز اندازه بیرون، مرو پیش زننه دیوانهای تیغ بر خود مزن
بیش از اندازه با زن آمیزش مکن؛ این کار از دیوانگی است، بهخود زیان مزن.
به بی رغبتی شهوت انگیختنبه رغبت بود خون خود ریختن
اگر شهوت خود را بهزور تحریک کنی و آمیزش نمایی چناناست که خون خود را با دست خود ریختهای (بهتندرستی خود، لطمه زدهای)