تناجی
سعدی شیرازی

بخش ۱۲ - حکایت

مرا در نظامیه ادرار بودشب و روز تلقین و تکرار بود
مر استاد را گفتم ای پر خردفلان یار بر من حسد می‌برد
چو من داد معنی دهم در حدیثبر آید به هم اندرون خبیث
شنید این سخن پیشوای ادببه تندی برآشفت و گفت ای عجب!
حسودی پسندت نیامد ز دوستکه معلوم کردت که غیبت نکوست؟
گر او راه دوزخ گرفت از خسیاز این راه دیگر تو در وی رسی