شمارهٔ ۱۱
هوش مصنوعی: غزل در مورد عشق و جدایی است. شاعر از محبوبش یاد میکند و از روزهای وصال که سریع گذشتند و به یاد میآورد که این لحظات مثل خواب و سراب بودند. او از درد و خستگیاش در این جدایی میگوید و به وعدههای خوش محبوبش اشاره میکند که در واقع هیچکدام حقیقت نداشتند. در نهایت، شاعر به جدایی و حسرتی که پس از گذشت زمان وصال بر دلش نشسته، میپردازد.
رفت آن کم بر تو آبی بودیا سلام مرا جوابی بود
هوش مصنوعی: رفتن او نشان میدهد که نه محبتش به من آنقدر بود که آبی به دل من بریزد و نه خبری از پاسخ سلام من داشت.
از سر ناز وز سر خوبیهر دمی با منت عتابی بود
هوش مصنوعی: با ناز و خوبی، هر لحظه با لحن دلنشین و حالتی ملایم به من مینگرد و مؤثر است.
وعدههای خوشم همی دادیگویی آن وعدهها سرابی بود
هوش مصنوعی: تو همواره وعدههای دلنوازی به من میدادی، اما به نظر میرسد که آن وعدهها فقط توهمی بیش نبودهاند.
روزگار وصال چون بگذشتگویی آن روزگار خوابی بود
هوش مصنوعی: زمانی که با معشوق در کنار هم بودیم، انگار آن روزها فقط یک خواب و خیال بودند که دیگر گذشتهاند.
بر کف من ز دست ساقی بزمهر نفس ساغر شرابی بود
هوش مصنوعی: هر لحظهای که در کنار ساقی بزم قرار میگیرم، فنجان شرابی به دست من است.
خستهٔ ماندهام نمیپرسیکه مرا خستهٔ خرابی بود
هوش مصنوعی: من از خستگی و ناراحتی به تنهایی ماندهام و تو هیچوقت از حال من نپرسیدی که این خستگی ناشی از چه مشکلاتی است.
حبذا آنکه از زکات لبتعاشقان تو را نصابی بود
هوش مصنوعی: ای کاش عشق تو آنقدر در دلها جا گرفته باشد که کسانی که رازی از عشق تو در دل دارند، به پاس عشقشان سهمی از زکات لب تو ببرند.
سعدیا چون زمان وصل گذشت؟ای دریغا که چون سرابی بود
هوش مصنوعی: ای سعدی، زمان وصال که به پایان رسید، افسوس که مانند یک سراب بود.