شمارهٔ ۳۱ - حکایت
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به توصیف شخصی پیر و سالخورده میپردازد که عمری طولانی و پر از رنج را پشت سر گذاشته است. او در حال حاضر بیمار و ناتوان شده و از زندگی خسته و ناامید است. نزدیکان او نیز از رنج و درد او ناراحت هستند و این وضعیت برایشان دشوار است.
شاعر به این موضوع اشاره میکند که مرگ بهتر از زندگی تلخ و پر از رنج است. او از صبر و تحمل پیر در برابر درد و رنجهای زندگانی میگوید و بیان میکند که سرانجام همه ما با مرگ روبهرو خواهیم شد.
در پایان، پیر از زندگی و رنجهایش به ستوه آمده و تصمیم به رفتن میگیرد. او از دست دادن زندگی و احساس ننگ نسبت به دیگران را بررسی میکند و در نهایت، به این نتیجه میرسد که هیچکس آرزوی زوال نمیکند و آب حیات نمیتواند به زندگی پر از رنج او پایان دهد.
پیری اندر قبیلهٔ ما بودکه جهاندیدهتر ز عنقا بود
پیری در خویشان و اقوام ما بود که عمرش از عنقا زیادتر بود. (عنقا به مرغ جاودان معروف است)
صد و پنجه بزیست یا صد و شصتبعد از آن پشتِ طاقتش بشکست
صد و پنجاه یا صد و شصت ساله بود که بعد از آن، قوه و نیرویش تمام شد.
دست ذوق از طعام باز کشیدخُفت و رنجوریش دراز کشید
اشتهای خوردن نداشت و درد و رنجش به درازا کشید.
روز و شب آخ و آخ و ناله و وایخویشتن در بلا و هر که سرای
شب و روز آه و ناله از آن خانه و بستگانش بلند بود و خود هم در رنج.
گشته صد ره ز جانِ خویش نَفوراو از آن رنج و ما از آن رنجور
صد بار از زندگی خود بیزار شده بود؛ هم او و هم ما؛ او از رنج و ما از درد و رنجی که او میکشید.
نشنیدی حدیث خواجهٔ بلخ«مرگ خوشتر که زندگانی تلخ»؟
نشنیدهای حکایت آن شخص بلخی را که گفت: «مرگ خوشتر که زندگانی تلخ»
موی گردد پس از سیاهی بورنیست بعد از سپیدی الّا گور
در پس موی و رنگ جوانی، پیری هست و پس از پیری چیزی نیست جز گور.
عاقبت پیک جانسِتان برسدما گرفتار و الاَمان برسد
فرشته مرگ خواهد رسید و ما گرفتار و زمان «الاَمان» گفتن میرسد.
جان سختش به پیش لب دیدمروز عمرش به تنگ شب دیدم
جان کندن و جان بهلب رسیدن او را دیدم و روز عمرش را در آغوش شب مرگ.
بارکی گفتمش به خُفیه لطیفکه به سلمت بریم یا به حفیف؟
به آرامی و پنهان از او پرسیدم که (وصیت میکنی و میخواهی) که در گورستان سلم بهخاک سپرده شوی یا گورستان حفیف؟ (بهنظر میرسد سعدی خود در ناحیهٔ حفیف ساکن بوده و خویشان او نیز در آنجا مقیم بودهاند؛ «چون حال بدانجهت بدید به رباط حفیف رفت به خدمت برادر خود؛ شیخ سعدی» رسائلنثر.)
گفت خاموش ازین سخن، زنهار!بیش زحمت مده، صُداع گذار
گفت ساکت شو، از این حرفها دوری کن، بیشتر مرا اذیت مکن و درد سرت را کم کن.
ابلهم تا هلاک جان خواهم؟راست خواهی؟ نه این نه آن خواهم
مگر من نادان هستم که مرگ بخواهم؟ راستش، نه این گورستان را و نه آن یکی را.
مگر از دیدنم ملول شدی؟که به مرگم چنین عجول شدی؟
مگر از دیدن من خسته و بیزار شدهای که اینچنین برای مرگم عجله داری؟
میروم گر تو را ز من ننگ استکه نه شیراز و روستا تنگ است
از اینجا میروم اگر مایه آبروریزی تو هستم شیراز و روستاها کوچک نیست و برایم جایی هست.
بَسَم این جایگه صباح و مسارفتم اینک، بیار کفش و عصا
اینجا ماندن در صبح و غروب برای من بس است همین الان کفش و عصایم را بیاور که بروم.
او در این گفت و تن ز جان پرداخترفت و منزل به دیگران پرداخت
در این گفت بود که جانش بدرود گفت و منزل خاک به دیگران گذاشت.
اندر آن دم که چشمهاش بخفتمیشنیدم که زیر لب میگفت
در آندم که چشمهایش را میبست میشنیدم که بهآهسته میگفت:
«ای دریغا که دیر ننشستمرختْ بیاختیار بربستم
افسوس که بیشتر نماندم، عمرم کوتاه بود و بیاختیار رفتم.
آرزویِ زوال کس نکندهرگز آب حیات بس نکند»
کسی آرزوی مرگ نمیکند و آدمی از آب حیات و زندگی، سیراب نمیشود.