حکایت شمارهٔ ۳۰
هوش مصنوعی: در این متن، داستانی درباره یک پادشاه روایت میشود که فرمان به کشتن یک بیگناه میدهد. این بیگناه به پادشاه میگوید که با خشم خود او را آزار نکند، چرا که عذاب او به زودی خاتمه مییابد، ولی این ظلم و ستم پادشاه خواهد ماند. او به پادشاه یادآوری میکند که همه چیز در زندگی موقتی است و هم تلخی و هم خوشی به زودی میگذرد. پس از این نصیحت، پادشاه تحت تأثیر قرار میگیرد و از خون او میگذرد.
پادشاهی به کشتنِ بیگناهی فرمان داد. گفت: ای ملِک! به موجبِ خشمی که تو را بر من است، آزارِ خود مجوی که این عقوبت بر من به یک نفس به سر آید و بَزهِ آن بر تو جاوید بماند.
هوش مصنوعی: پادشاهی دستور داد تا یک بیگناه را بکشند. در این حین، شخصی به او گفت: ای پادشاه! به خاطر خشم تو بر من، خود را آزار نده که این عذاب بر من زودگذر خواهد بود و عواقب آن برای تو باقی خواهد ماند.
دورانِ بقا چو بادِ صحرا بگذشتتلخیّ و خوشیّ و زشت و زیبا بگذشت
نوبتِ زندگی چون تندبادِ بیابان بگذشت و روزگارِ خوشی و ناخوشی و ایّامِ نیکبختی و تیرهروزی سپری شد.
پنداشت ستمگر که جَفا بر ما کرد در گردن او بماند و بر ما بگذشت
بیدادگر انگاشت که ما را به بیداد بیازُرد، آری ستمش بر ما گذشت و نوبتش به پایان رسید ولی او به کیفرِ این ستم تا جاودان گرفتار ماند و بارِ این گناه بر گردن وی افتاد.
ملک را نصیحت او سودمند آمد و از سر خون او در گذشت.
پادشاه از نصیحت او خوشش آمد و از خون او گذشت.