حکایت شمارهٔ ۱۰
هوش مصنوعی: یک شاعر به نزد امیر دزدان رفت و شعری به او گفت. امیر دستور داد تا او را از جامهاش برکنند و به بیرون از ده برانند. شاعر بیپناه و برهنه در سرمای سرد میرفت و سگان او را دنبال میکردند. او تلاش کرد سنگی بردارد تا سگان را دور کند، اما زمین یخ زده مانعش شد و ناچار گفت که مردمان چقدر بیرحماند که سگها آزادند و سنگها بستهاند. امیر این را شنید و خندید. شاعر از او خواست تا جامهاش را به او باز گرداند. در نهایت، امیر بر او رحم کرد و نه تنها جامهاش را برگرداند بلکه قبا و مقداری پول نیز به او داد.
یکی از شعرا پیشِ امیرِ دزدان رفت و ثَنایی بر او بگفت. فرمود تا جامه از او بَرکنَند و از ده به در کنند. مسکین برهنه به سرما همیرفت. سگان در قفایِ وی افتادند. خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند، در زمین یخ گرفته بود؛ عاجز شد. گفت: این چه حرامزاده مردمانند؛ سگ را گشادهاند و سنگ را بسته! امیر از غرفه بدید و بشنید و بخندید. گفت: ای حکیم! از من چیزی بخواه. گفت: جامهٔ خود میخواهم، اگر انعام فرمایی.
هوش مصنوعی: یکی از شاعران به نزد امیر دزدان رفت و شعری برای او خواند. امیر دستور داد که لباس او را بگیرند و او را از روستا بیرون کنند. شاعر بیپوشش و در سرمای سوزان به راه رفت. تعدادی سگ به دنبالش افتاده بودند. او خواست سنگی بردارد تا سگها را دور کند، اما زمین یخ زده بود و نتوانست. او گفت: "این چه بیشرمانه است که سگها آزادند و سنگها بسته!" امیر این صحنه را از دور دید و خندید. سپس گفت: "ای حکیم! چیزی از من بخواه." او پاسخ داد: "تنها لباس خود را میخواهم، اگر لطف کنید."
رَضینٰا مِنْ نَوالِکَ بِالرَّحیلِ.
از دَهِش و عطای تو به کوچ کردن و از تو جدا گشتن خشنودیم.
امیدوار بوَد آدمى به خیرِ کسانمرا به خیرِ تو امّید نیست، شر مرسان
انسان از مردم چشمِ احسان دارد، ولی من از تو انتظار نیکی ندارم، بدی مکن.
سالارِ دزدان را بر او رحمت آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستینی بر او مزید کرد و دِرَمی چند.
معنی «قبا پوستین»: جامهای که بر آن پوستینی دوخته شده باشد.