باب چهارم در فواید خاموشی
حکایت شمارهٔ ۱
یکی را از دوستان گفتم: امتناع سخن گفتنم به علّتِ آن اختیار آمده است در...
حکایت شمارهٔ ۲
بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد. پسر را گفت: نباید که این سخن با کس...
حکایت شمارهٔ ۳
جوانی خردمند از فنونِ فضایل حظّی وافر داشت و طبعی نافر. چندان که در مح...
حکایت شمارهٔ ۴
عالمی معتبر را مناظره افتاد با یکی از مَلاحده، لَعَنَهُمُ اللهُ عَلیٰ...
حکایت شمارهٔ ۵
جالینوس ابلهی را دید دست در گریبان دانشمندی زده و بیحرمتی همیکرد. گف...
حکایت شمارهٔ ۶
سَحْبانِ وائِل را در فصاحت بینظیر نهادهاند، به حکمِ آن که بر سرِ جمع...
حکایت شمارهٔ ۷
یکی را از حکما شنیدم که میگفت: هرگز کسی به جهلِ خویش اقرار نکرده است...
حکایت شمارهٔ ۸
تنی چند از بندگانِ محمود گفتند حسنِ میمندی را که: سلطان امروز تو را چه...
حکایت شمارهٔ ۹
در عقدِ بَیْع سرایی مُتَرَدِّد بودم. جهودی گفت: آخر من از کدخدایانِ ای...
حکایت شمارهٔ ۱۰
یکی از شعرا پیشِ امیرِ دزدان رفت و ثَنایی بر او بگفت. فرمود تا جامه از...
حکایت شمارهٔ ۱۱
منجّمی به خانه در آمد، یکی مردِ بیگانه را دید با زنِ او به هم نشسته. د...
حکایت شمارهٔ ۱۲
خطیبی کَریهالصّوت خود را خوشآواز پنداشتی و فریادِ بیهده برداشتی. گفت...
حکایت شمارهٔ ۱۳
یکی در مسجدِ سنجار به تطوّع بانگ گفتی به ادایی که مستمعان را از او نفر...
حکایت شمارهٔ ۱۴
ناخوشآوازی به بانگِ بلند قرآن همیخواند. صاحبدلی بر او بگذشت، گفت: تو...