حکایت شمارهٔ ۱۳
هوش مصنوعی: در مسجد سنجار، مؤذنی به دلیل صدای ناخوشایندش باعث نفرت مردم شده بود. امیر مسجد که فردی عادل و نیکرفتار بود، نمیخواست دل کسی آزرده شود و به او پیشنهاد داد که به جای دیگر برود و ده دینار به او داد. مؤذن به این قول راضی شد و رفت. بعد از مدتی، او به امیر بازگشت و گفت که در جایی که رفته، به او بیست دینار پیشنهاد دادهاند و تمایلی به رفتن ندارد. امیر از این وضعیت خندهاش گرفت و به او هشدار داد که مبادا خواستهاش را از دست بدهد، زیرا ممکن است جایی بهتر از این هم پیدا کند. در نهایت، بیتی هم از حافظ ذکر شد که نشاندهنده تأثیر صدای مؤذن بر دل مردم بود.
یکی در مسجدِ سنجار به تطوّع بانگ گفتی به ادایی که مستمعان را از او نفرت بودی و صاحب مسجد امیری بود عادلِ نیکسیرت، نمیخواستش که دلآزرده گردد. گفت: ای جوانمرد! این مسجد را مؤذّنانند قدیم، هر یکی را پنج دینار مرتّب داشتهام، تو را ده دینار میدهم تا جایی دیگر روی.
شخصی در مسجد سنجار به رایگان به قصدِ ثواب و استحباب بانگ اذان برمیآورد، به آوایی که شنوندگان بیزار میشدند.// معنی «این مسجد را مؤذنانند قدیم...»: این مسجد اذانگویانِ دیرینه دارد که برای هر یک پنج دینار (سکهٔ زر) حقوق مقرّر کردهام.
بر این قول اتّفاق کردند و برفت. پس از مدّتی در گذری پیش امیر باز آمد. گفت: ای خداوند! بر من حیف کردی که به ده دینار از آن بُقعه به در کردی که این جا که رفتهام، بیست دینارم همیدهند تا جای دیگر روم و قبول نمیکنم! امیر از خنده بیخود گشت و گفت: زنهار! تا نستانی که به پنجاه راضی گردند!
معنی «امیر از خنده بیخود گشت...»: امیر از خنده بیهوش شد و گفت: هان، آگاه باش که نگیری که به پرداختِ پنجاه سکهٔ زر هم رضایت میدهند!
به تیشه کس نخراشد ز رویِ خارا گِلچنان که بانگِ درشت تو میخراشد دل
آوازِ ناخوشِ تو از بانگِ گوشخراشِ تیشه بر سنگِ خارا که از آن گل زدایند دلخراشتر است!