حکایت شمارهٔ ۱۲
هوش مصنوعی: در این متن، یک خطیب با صدای ناخوشایندش، خود را خوش آواز تصور میکند و عوام به خاطر موقعیت اجتماعیاش از انتقاد او پرهیز میکنند. اما یکی از خطبای مخالف او خواب میبیند که در آن مردم از صدای او رنج میبرند. پس از شنیدن این خواب، خطیب به خود میآید و متوجه میشود که صدایش زشت است و به خاطر اذیت کردن مردم تصمیم میگیرد که از این پس با آهستگی خطبه بخواند. این داستان نشان میدهد که گاهی دشمنان میتوانند عیوب ما را به ما نشان دهند و در این صورت، باید از انتقادات سازنده استقبال کرد.
خطیبی کَریهالصّوت خود را خوشآواز پنداشتی و فریادِ بیهده برداشتی. گفتی نَعیبِ غُرابَالْبَیْن در پردهٔ اَلحانِ اوست، یا آیتِ «اِنَّ اَنْکَرَ الْاَصْواتِ» در شأنِ او.
خطبهخوانی زشتآوا خود را به غلط خوشآهنگ انگاشته بود و بانگی دلخراش و ناخوشایند برمیکشید؛ پنداشتی فغانِ زاغ در آهنگِ آوازهای اوست یا آیهٔ «اِنَّ انکَرَ الاصوات» دربارهٔ حال و کارِ وی.
اِذا نَهَقَ الْخَطیبُ اَبُوالْفَوارِسْلَهُ شَغَبٌ یَهُدُّ اصْطَخْرَ فٰارِسْ
چون خطیب ابوالفوارس، بانگِ خرانه (مانند خر) برآرَد، وی را شور و غوغایی است که شهرِ استخرِ ولایتِ فارس را ویران میکند.
مردمِ قَرْیه به علّتِ جاهی که داشت، بَلیّتش میکشیدند و اذیّتش را مصلحت نمیدیدند. تا یکی از خُطبایِ آن اقلیم که با او عِداوتی نهانی داشت، باری به پرسش آمده بودش؛ گفت: تو را خوابی دیدهام، خیر باد. گفتا: چه دیدی؟ گفت: چنان دیدمی که تو را آواز خوش بود و مردمان از اَنْفاسِ تو در راحت.
معنی «باری به پرسش آمده بودش»: یکبار به احوالپرسی وی آمده بود.
خطیب اندر این لَختی بیندیشید و گفت: این مبارک خواب است که دیدی که مرا بر عیب خود واقف گردانیدی. معلوم شد که آوازِ ناخوش دارم و خلق از بلند خواندنِ من در رنج. توبه کردم کز این پس خطبه نگویم مگر به آهستگی.
هوش مصنوعی: خطیب لحظاتی در فکر فرو رفت و گفت: این خواب خوبی است که دیدی و مرا از عیب خود آگاه کردی. معلوم شد که صدای ناهنجاری دارم و مردم از بلند خواندن من ناراحت هستند. تصمیم گرفتم دیگر خطبه نگویم مگر به آرامی.
از صحبت دوستی برنجمکاخلاق بَدَم، حَسَن نماید
از همنشینی یاری آزردهام که خویِ زشتِ مرا نیک شمارد و آنرا در نظرم خوش جلوه دهد؛
عیبم هنر و کمال بیندخارم گل و یاسمن نماید
نقص و کاستیِ مرا فضیلت و افزونی شناسد و خارِ جانگزاری مرا در صورتِ گل و سمن نشان دهد؛
کو دشمنِ شوخچشم ناپاکتا عیبِ مرا به من نماید؟
دشمنِ گستاخِ پلیدخوی کجاست تا نقصهای مرا به رویِ من آوَرَد؟