حکایت شمارهٔ ۲
روزی بازرگانی هزار دینار زیان دید. به پسرش گفت: «این موضوع را با کسی در میان مگذار.»
پسر پاسخ داد: «پدر! فرمانت را میپذیرم و چیزی نخواهم گفت. اما میخواهم بدانم چه سودی در پنهان داشتن این سخن است؟»
پدر گفت: «اگر راز را آشکار کنی، زیان دو برابر میشود؛ یکی از دست رفتن مال، و دیگری شادی و سرزنش همسایگان.»
بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد. پسر را گفت: نباید که این سخن با کسی در میان نهی. گفت: ای پدر! فرمان تو راست، نگویم، ولکن خواهم مرا بر فایدهٔ این مطلع گردانی که: مصلحت در نهان داشتن چیست؟ گفت: تا مصیبت دو نشود؛ یکی نقصانِ مایه و دیگر شماتتِ همسایه.
پاسخ داد: برای آنکه اندوهِ ما دو نگردد؛ نخستین غم کاهشِ سرمایه و دیگری غصه از شادی کردنِ همسایهٔ دشمنخو به غمِ ما.
مگوی اندُهِ خویش با دشمنانکه لاحَوْل گویند شادیکنان
غمِ خود با خصم در میان منه که بر زبان به ظاهر «لاحول» راند و به دلسوزی عجبا گوید و در دل به غمِ تو شاد شود.