حکایت شمارهٔ ۳
هوش مصنوعی: جوانی با خرد و دانش از فضائل زیاد بهرهمند بود، اما از صحبت کردن در جمعها بیم داشت و به خاطر ندانستن برخی اطلاعات شرمگین بود. پدرش او را تشویق کرد که هر چه میداند بگوید، اما او میترسید پاسخگو نباشد و شرمنده شود. این داستان نشاندهنده آن است که گاهی افراد با وجود دانش و فضائل، از ابراز آن در جمع وحشت دارند.
جوانی خردمند از فنونِ فضایل حظّی وافر داشت و طبعی نافر. چندان که در محافلِ دانشمندان نشستی، زبان سخن ببستی. باری پدرش گفت: ای پسر! تو نیز آنچه دانی، بگوی. گفت: ترسم که بپرسند از آنچه ندانم و شرمساری برم.
جوانی عاقل از انواع هنر بهرهای افزون داشت و به خوی منش از ناپسند بیزار بود و آنگاه که در انجمنِ دانایان نشسته بود، خاموشی میگزید و لب به سخن نمیگشود.
نشنیدی که صوفییی میکوفتزیرِ نعلینِ خویش میخی چند؟
آیا این داستان به گوشت نرسیده است که درویشی چند میخ بر ته کفشِ خود میزد؟
آستینش گرفت سرهنگیکه: بیا نعل بر ستورم بند
در این میان سرداری (به گمانِ آنکه وی نعلبند است) دست در آستین وی زد و گفت: اسبِ مرا هم نعل کن.