غزل شمارهٔ ۸۳
این شعر به احساس عمیق وابستگی شاعر به محبوبش میپردازد. شاعر با استفاده از تصاویری زیبا و غمانگیز، احساسات خود را منتقل میکند و بیان میکند که بوی نسیم سحر، او را به یاد محبوبش میاندازد. او به این نکته اشاره میکند که حتی اگر در زندگی دچار غم و رنج باشد، همچنان به عشق و محبت او وفادار است. در دل شاعر، هیچکس جز محبوب جایی ندارد و او از هر چیزی که غیر از عشق او باشد، پرهیز میکند. در نهایت، شاعر بیان میکند که حتی اگر محبوبش بخواهد او را بیپناه بگذارد، باز هم او را دوست دارد و به عشق او ادامه خواهد داد. این شعر نشاندهنده عمق احساسات و وفاداری شاعر به یارش است.
مگر نسیم سحر بوی زلف یار منستکه راحت دل رنجور بیقرار منست
بهیقین نسیم صبحگاهی که این چنین دل غمدیده و بیآرام مرا آسوده میکند، بوی گیسوان یار مرا همراه دارد. [ نسیم سحر = باد صبا که در سحرگاهان میوزد، بوی خوش سحر / مگر = بهیقین ] - شرح غزلهای سعدی
به خواب در نرود چشم بخت من همه عمرگرش به خواب ببینم که در کنار منست
چشم اقبال من هرگز از خواب بیرون نمیآید، اگر در خواب او را ببینم که در کنار من است. [ بخت = سعادت و اقبال / تناسب: خواب، چشم، خواب دیدن ]
اگر معاینه بینم که قصد جان داردبه جان مضایقه با دوستان نه کار منست
اگر با چشمم ببینم که او قصد جانم را دارد، مضایقه در جان برای دوستان کار من نیست. { اگر آشکارا مشاهده نمایم که قصد کشتن مرا دارد جان میدهم. زیرا جان را از دوستان مضایقه کردن در توان من نیست. [ معاینه = رویاروی دیدن، آشکارا، روشن، واضح، عیان / مضایقه = خودداری و سختگیری در دادن چیزی یا انجام کاری، دریغ کردن ] - منبع: شرح غزلهای سعدی }
حقیقت آن که نه در خورد اوست جان عزیزولیک درخور امکان و اقتدار منست
واقعیت این است که جان عزیز من لایق او نیست، اما همین در توان من است. [ درخورد = درخور، لایق و سزاوار ]
نه اختیار منست این معاملت لیکنرضای دوست مقدم بر اختیار منست
این معامله به اختیار من نیست، اما رضایت دوست بر اختیار من مقدم است. [ اختیار = در لغت به معنی انتخاب و برگزیدن است ولی در اصطلاح فلسفه و کلام، آزادی عمل انسان و توانایی اجرای اراده و خواست خود که در مقابل جبر است / معامله = رفتار و روش / رضا = رضایت، خشنودی ]
اگر هزار غمست از جفای او بر دلهنوز بنده اویم که غمگسار منست
اگر هزار غم از بیمهری او بر دلم نشسته، هنوز هم بنده او هستم که او گشایندهی غمهای من است. [ غمگسار = غمخوار ]
درون خلوت ما غیر در نمیگنجدبرو که هر که نه یار منست بار منست
در خلوت ما هیچکس جز دوست جا نمیگیرد. برو که هرکس یار من نیست، باری بر من است. [ خلوت = عزلت و تنهایی / غیر = نامحرم و بیگانه / بار کسی بودن = کنایه از سبب رنج و آزار کسی بودن ]
به لالهزار و گلستان نمیرود دل منکه یاد دوست گلستان و لالهزار منست
دل من به باغ و گلزار نمیرود، چون یاد آن دوست گلستان و لالهزار من است.
ستمگرا دل سعدی بسوخت در طلبتدلت نسوخت که مسکین امیدوار منست
ای ستمگر؛ دل سعدی در تمنای تو سوخت، اما دل تو نسوخت که این بیچاره امیدوار من است. { ای یار جفاپیشه، دل سعدی در راه طلب تو سوخت. امّا دل تو به رحم نیامد که بگویی این بیچاره به من امید بسته است. [ دل سوختن = کنایه از آزرده و پریشان شدن است. ] - منبع : شرح غزلهای سعدی / دکتر محمدرضا برزگر خالقی / دکتر تورج عقدایی }
و گر مراد تو اینست بیمرادی منتفاوتی نکند چون مراد یار منست
و اگر خواست تو نرسیدن من به خواستهام است، تفاوتی نمیکند چون من به خواستهام که رضایتِ توست میرسم. [ آرایهٔ تکرار: مراد ]